به بندم بکش ...
کافیست موهایت را در دستانم رها کنی
تا آخر عمر
دستانم بند ، دست بند گیسوانت خواهد ماند
آماده ام
به بندم بکش ، دلبندم
کافیست موهایت را در دستانم رها کنی
تا آخر عمر
دستانم بند ، دست بند گیسوانت خواهد ماند
آماده ام
به بندم بکش ، دلبندم
غافل از اینکه آنها
برای تمام زبان های زنده زمین نوشته شده اند
چرا نفهمیدم ماه تنی همچون تو
بی شک از سیاره دیگری آمده
شازده کوچولوی من
حالا که مرا اهلی کردی
قید سیاره ات را بزن
پیش من بمان ...
(حرف دل خودم بود ، پیش من بمان ، قید سیارت رو بزن)
فدایت ،
چشمهایت را باز کن...
هرگاه با چشم هایت رخ به رخ می شدم
به این می اندیشیدم
که روزی برایشان شعر خواهم سرود
اما امروز در سالگرد وصال پشت و خنجر
شعر که نه
چیزی شبیه شعر
از زخم های همیشه تازه قلبم
تراوش می کند
چه دردی دارد
شاعر چشمان زیبارویی بود
که زیباتر از تن مردان هوس باز را ندیده
که آرام نشسته روی گیسوانت
و
روز دلی ست که منتظر رخصت است.
تنها تویی که از لب من شعر می شوی
هرکس که لایق غزل عاشقانه نیست...
(تقدیم به دختر پاییزی که شاید هیچوقت این شعر رو نخونه)
زیر پیراهن خوشبوی تو یک فصل بلند
نو بهاری که ز غیرت نشود وصف شوند
خواب من بین دو بازوی تو رویا ، نه که خواب
خواب من مُُرد ، که بیند شده ای کهنه پسند
لغزش ماهی بی تاب تنت برکه گریز
آن غزالی که نیامد و نیاید به کمند
نوک لب های منی باز زبان می ریزی
من نگویم غزلی تازه تر از این لب قند
خرمن گیسو داری!
تنها نه من
که همه عاشق تو اند
اما تو همه را ببخش!
تافقط من اسیرتو باشم.