به بندم بکش ...

نیازی به بند و طناب نیست

کافیست موهایت را در دستانم رها کنی

تا آخر عمر

دستانم بند ، دست بند گیسوانت خواهد ماند

آماده ام

به بندم بکش ، دلبندم


ماه تن ...

همه لغت نامه های دنیا را گشتم

غافل از اینکه آنها

برای تمام زبان های زنده زمین نوشته شده اند

چرا نفهمیدم ماه تنی همچون تو

بی شک از سیاره دیگری آمده

شازده کوچولوی من

حالا که مرا اهلی کردی

قید سیاره ات را بزن

پیش من بمان ...

(حرف دل خودم بود ، پیش من بمان ، قید سیارت رو بزن)


مرد بی وطن ...

تنت
سرزمین مادری است
برای این
مرد بی وطن ...


رفت ...

رفتم , رفتی , رفت , ....,
رفت ...رفت ...رفت .....
چه ساده قرارمان ار خاطرت رفت !
هی ! رفیق , کجا !؟
اشتباه صرف کردی
قرارمان "رفتیم " بود . . .


کابوس ...

خوابیدم...
اما با چشم های باز...
خیالت راحت باشه
هر چقدر دوست داری خیانت کن ......
میذارم پای کابوس هام.......!


چه دردی می‌‌کشم

چشم‌هایِ نانجیب
از هیچِ تو شروع می‌‌کنند
تا تو را به صفرِ خودشان نزدیک کنند

پناه ببر به آغوش‌های گرم

تو
تنها کسی‌ هستی‌ ... که ... هرزه نیست
هیچکس ... به تنهایی‌ ... هرزه نیست
هیچ هرزه‌ای ... تنها نیست

پناه ببر به شانه‌های محکمِ یک " مرد "

( چه دردی می‌‌کشم ... با ... درد‌های تو)


حادثه ...

سر بگذار بر دردِ بازوانِ من

دستِ نگاهم را بگیر

مرا دچارِ حادثه‌ای کن که با عشق نسبت دارد

من ... عجیب از روزگار رنجیده ام

چشم هایت را باز کن ...

چند وقتی است شعر نگفته ام

فدایت ،

چشمهایت را باز کن...

لب هایت ...

از خودم چه پنهان

تا لب های تو هست 
به خود خوری نمی رسم

می خواهد تهش چه باشد ؟؟

فوقش دراکولایی باشی که در دستهایم 
پری می شوی

اشکالی ندارد

این روز ها 
آنقدر از تو جا مانده ام که

خونم را هم بخوری 
سیر نمی شوم


ستاره ...

گفت خوبم ... ولی‌ خسته‌ام ... خیلی‌ خسته
جایی‌ نیست بهتر از اینجا ؟
کمی‌ بهتر؟
گفتم پیدا خواهم کرد
همین روز‌ها کتابِ شازده کوچولو را دوباره می‌ خوانم
دلش را نداشتم بگویم
من حتی خلبان هم نیستم
من شاعری هستم
که برای کودکش به جای گوسفند
یک جعبه می‌کشد با سه سوراخ
من حتی بلد نیستم جای بهتری را برای تو نقاشی کنم
راستی‌
ساکن سیاره ی دیگری اگر نباشی‌ ،
یک ستاره که باید داشته باشی‌ ... نباید؟


وحشی ...


نگران نبـــــــــــاش
چشم های ِ وحشی ِ مـــــــرا
هیــــــــــچ
نگاه هرزه ای رام نخواهــــد کرد...


مسافر ...

از همان روز اول که آمدی
بوی رفتــــن میدادی
نگو نه
که دسته ی چمدانت را
مُحکم تر از دستان من گرفته بودی .....!


خودکشی ...

هیــس ....
گـــوش کـــن !!!
صــدای پــای مـرگـــ مــی آیــد ..... !
لـبـاسـهـای ســفـیـدم را بــیــاور
مــهــمـان داریــم !


بدون تو ...

تصور کن

یک شهر

بدون کبوتر

بدون درخت

بدون یک شب پر ستاره

بدون شاعر

بدون یک نامه عاشقانه

بدون باد

بدون ماه

بدون خنده‌های شاد

نمیدانی

هیچکس نمی‌داند

جذام با عشق چه می‌کند

تصور کن

تصور کن یک شهر
بدون تو



منهای تو ...

هر چقدر تو را کم می آورم...

از سَرم زیادتر می شوی

نمی دانم...

با این همه منهــــای ِ تو بودن

چـــــــرا ... حاصل ِ دردهایـمان یکی نمی شود!


دکتر ...

این روز‌ها ادای دکتر‌ها را در می‌‌آورم

میگویم دهانت را باز کن

تا ببینم دوستت دارم کجای حلقت گیر کرده


دیوانه ...

تمامِ شب نفس‌هایت را شمرده ام

و هنوز دوستت دارم



مردمک‌های سیاه سیاهِ سیاهت دورِ کاسه ی چشم‌هایت می‌‌چرخند

" دیوانه‌ها باید بیشتر بخوابند "


جنون نیست لامصّب ...

دوست داشتن جنون نیست

بیداری ... دیوانگی نیست

دی ... و ا ا ا ا ا ا ... نه‌

به من نگو و و و و و

دی ... و ا ا ا ا ا ا ... نه


یاد تو ...

صبح انگار نمی‌خواهد بشود
شیشه‌های شراب و بوی گندِ زیرسیگاری
و شتک باران پشت پنجره
و یاد تو
و یاد تو
یاد چشم‌های تو
دست به یکی‌ کرده اید
برای مضحکه کسی‌ که پوستش از انزوا ترک می‌خورد
حواست نیست
من با چشمانی که کنار تختِ خواب تو جا گذشتم
دنیا را دیده بودم
....
یک سالِ دیگر سالگردمان را تنهایی‌ جشن گرفتم
و تو .... حواست نیست


اشتباه ...

به خیالم بوسه هایت
تعهد هستند
آغوشــــــــت
سر پناه
هدیه هایت
قول وقـــــــــــــــرار
من اشتباه کردم
هر چه بودی
عادت بودی
نه فقط به من
بلکه به همه عادت کرده بودی
من اشتباه میکردم.....!


باران ...

مثل باران های بی اجازه

وقت و بی وقت

در هوایم پراکنده ای

و من بی هوا

ناگهان خیسم از تو


خسته ام ...

گاهی‌ دلم برای خوابهای راحتم تنگ میشود

خواب‌هایی‌ که خیسی رویای تو را نداشته باشد

دست خودم نیست

از این بیداری‌های پر کابوس خسته ام

خسته


شاعر ...


هرگاه  با چشم هایت رخ به رخ می شدم

به این می اندیشیدم

که روزی برایشان شعر خواهم سرود

اما امروز در سالگرد وصال پشت و خنجر

شعر که نه

چیزی شبیه شعر

از زخم های همیشه تازه قلبم

تراوش می کند

چه دردی دارد

شاعر چشمان زیبارویی بود

که زیباتر از تن مردان هوس باز را ندیده

 

تار و پود ...

شب که پشت پلک هایت جا بیافتد

من از آغوش تو خواب می گیرم

تو روی موهایی که
هیچ تقدیری زیر بار سیاهیش نمی رود

و من پریشانیش را
با هیچ آسمانی ، همدست نمی شوم

وقتی برای هر تارش

یک پود انگشت / به اختلاف می افتند


سیاه بازی ...

دفتـر ِ دلـم
پُـــر شده از سیــــــــاه بازی های تو...

و نگاهــــــــــی غلـط انداز

که با هیـــــــــــــچ غلط گیری
بجــز اشـــک هایت پاک نمی شود


فاصله ...

فاصله

یعنی من حالت را
از تقویم های سالخورده بپرسم

تو شعرهایم را در کوله پشتی ات بریزی

تا هر دو برای کوچ بهانه داشته باشیم


بماند که حرف رفتن اگر باشد

هیچ کس پایش را به آدم برفی ِ دل گرفته ای

که هوای قدم زدن دارد

قرض نمی دهد...................


دلم پر است ...

دلم پر است

مثل توپخانه ای

که زیر تفاهم نامه ها

تن به صلح می دهد


لندن به لب هم ببندی

بوسه هایت از دلتنگی من

خیس تر نمی شود


وقتی غربت

ژانویه های بی برف را

برای عمو نوروز هم غم انگیز می کند

تمام شب را زیر دوش بمان

خلیج که موهای تو باشد

کارون،هر قایق رانی را وسوسه می کند...


حزب باد ...

موهایت سیاستمداران قابلی هستند

دست به سر که می بری / دست به سر می کنی

من و روسریت

حزب باد می شویم!


سکوت ...


سكوت
دردناكترین پاسخ من
به بیرحمی های توست!


شعر و دود

مرد بغض نمیکند ...

مرد گریه نمیکند ...

مرد نمی شِکند ...

فقـــــط سیــــــــگاری روشن میکند ؛

و آرام و بی صدا لابلای دود و شعر میمیـــــــرد ...


حق دارد ...

این روزهـــــا
دیگــــر بــه خوابــــــم هـــم نمی آیـــد...!!!

حـــق دارد؛ درکـــش میـــــکنم...

همخـــــــوابی بـا دیگـــــران
تمــــام وقتـــش را گرفتــــــه...!!!


محو ...

میانِ آدمـــک هایِ هـــــزار رنـــــــــگ
دلباختۀ یک رنـــــــــــــگی او شدم
افــسوس گذر زمان بیرنــــــــگش کرد
کم رنگ...و...کم رنگ تر
وآخـــــــــــر
مـــــَــــــحــــــــــــــــو


بنزین ...

تا میتوانم بنزین میشوم ....

برای قایق ِ مردی که بی تور 
به دریا می زند

شاید آنجا که دیگر به رفتن نمی ارزید ،
و هیچ غریقی به نجات

آرام ِ بی کسی هایش شود

تا میتوانم بنزین می شوم ...

آنقدر دور ... آنقدر موج خورده که

نه سیگارت ... نه زخم زبانت 
آتشم نزند


لخت ...

لخت بخواب....

من بیشتر از لباس ها 
به قوس های تنت می آیم

لخت تر بخواب ......

بی جیب و بی جوراب ...

قول میدهم صبح 
که از آغوشم سر / در می آوری

بابا نوئل 
تمامشان را پر کرده باشد


موهایت که نیست ...


از گفتنش بر نمی آید

شاعری که در تو جا مانده ....

موهایت که نیست 
دستش به هیچ قلمی نمی رود

شعر بماند برای روز های آفتابی .......


جای خالیت ...

به خواب رفتن 
از جای خالیت

عمود بر نیمه ی رختخوابی 
که از من ، بی تمام ِ تو 
دلش پر نمی شود

خوابت را که از چشم ِ بی کسی هایم 
دیدی برایم فال بگیر

با سر گیجه هایی که از هر سایه ای 
به زور ِ توهم

به اندام ِ ناقصت 
روی دیوار می رسند


غمگینم ...

غمــــــــــــــــــگینم

شبیه پیرزنی ،
که آخرین سرباز ِ برگشته از جنگ

....

پسرش نیست


مست تو ...


ساقی که تو باشی 
خدا هم به سرگیجه های سربه زیرم

حسادت می کند


شعر و بوسه ...


بووسه‌هات کوتاه‌اند
مثل شعرهای من
تا بیایی بخوانی،
تمام شده‌اند


فاحشه ...


انگ فاحشه گی میزنی
و نمی دانی
این فاحشه
فقط برای تو عریان کرد
تنش و قلبش را ....

؟؟؟

بهتر ...


وقتی بنا را بر رفتن گذاشتی
تو با هر سیب کرم خورده ای
وسوسه می شوی
پس همان بهتر که نباشی
 

مادر ...

مادر تنها کسی است
که میتوان"دوستت دارم" هایش را باور کرد
حتی اگر نگوید.....!

(و حتی الان که باهاش قهرم)

تنهایی ...

تنهایی
یکباره آدم را قورت نمی‌دهد،
بلکه سر فرصت می‌جود...


آغوش ...


وامان از این بوی پاییز و آسمان ابری
که آدم نه خودش میداند دردش چیست
و نه هیچ‌کس دیگری .....
فقط میدانی که هر چه هوا سردتر ميشود 
دلت آغوش ِگرمتری می خواهد..... "


رویا ...

این روزها زیاد می‌خوابم

خیلی‌ زیاد

و تمام نیستی‌‌های تو در خواب‌هایم هست میشوند

تو به معنای واقعی‌ کلمه رویای منی

رویای من !!!


دلتنگ ...


هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم
نه برای تو
برای آن کسی که فکر میکردم تو بودی...


بهانه ...

بهانه هم اگر میگیری

بهانه ی مرا بگیر

من تمامِ خواستن را وجب کرده ام

هیچ کس به اندازه ی کافی‌ عاشق نیست

و هیچ کس

هیچ کس
به اندازه ی من عاشقِ تو و بهانه‌هایِ تو نیست

وفادار ...

جای خالیت را
نفس عمیق می کشم ...
عطرت
از تو باوفا تر است!


هوایت ...

هـــــــوایت
دستــــــان سنگینــــی داشتـــــــ ....!!
وقتــــــــی بــه ســــرم زد
فهمیــــــــدم...


تاب خورده ام ...


خروس که خواند
به خود آوردم
تو رفته بودی
به جا مانده پیراهنت
چروک نداشت
داشت.....
چه بهانه کنم
تا پرسید مادرم
اُتویَم کجاست اینبار.....!
او چه می داند
تاب خورده آغوشم
در رژ لبهایت
که امکانش نیست
دل کندن
دل بریدن.....!


راه که می روی ...

راه كه مي روي
جاي تك تك قدم هايت را نقاشي مي كنم
قاب مي گيرم و بر ذهن خالي فاصله ها ، آويزان مي كنم .
وقتي نيستي ، 
نقاشي هايم به قاب چشمانم كه اشاره مي كند
دلم كودكانه مست مي شود و
سوار بر تاب سفيد لحظه ها
تا روياي روشن آسمان بالا مي رود
و تو
بر بلنداي عاشقي ذهنم
به نگاهم لبخند مي زني  و نوازش ميكني بال پروازم را...
ناگهان قلبم در سينه ام دلبري مي كند
و من تا هميشه هايم آرام مي شوم .
و باز
راه كه مي روي ...

حکم ...

گیرم که ...
تمام پیک و خشت و خاج های من آس !
بگو چه کنم ؟
وقتی تو حُکم به دلی میکنی که ...
دست توست !!

پالتو ...

می بینی

ایستاده ام بی هراس

شبیه

به پالتوی زمستانی

که ایستادنش

وامدار میخ کجی است

بر گلوگاه دیوار

شب و روز ...

شب پرنده ایست

که آرام نشسته روی گیسوانت

و

روز دلی ست که منتظر رخصت است.


لیاقت ...


تنها تویی که از لب من شعر می شوی

هرکس که لایق غزل عاشقانه نیست...


شب یلدای من ...


یلدا
هرچیم رو سرپنجه پاهاش واسسه،

قدش به سرشونه شبایی که تو نیستی هم نمیرسه...

(تقدیم به دختر پاییزی که شاید هیچوقت این شعر رو نخونه)


دروغگو ...


حالا که هوا سرد شده
بیا برای هم بافتنی ببافیم ...
من زنجیر پاره شده ی دست هایم را
دور کمرت میبافم
تو هم آن دروغ های شیرینت را ...!!!
یکیش خیلی گرمم میکرد ...
چی بود ؟
آهان !
دوستت دارم


تردید ...


یکبار
پشت تردید‌های یک مرد چشم بگذار
خواهی‌ دید
چقدر اشک را در این بازی
قایم کرده است


زمستان تو ...


من سرد هستم!!
چشمهای سیاهت را به من میدوزی
و لبخند میزنی
کلاه بر سرم می گذاری
و شال بر گردنم می بندی !!
گرم می شوم در زمستان تو......
می مانی که آب نشوم.....


دیر ...

تو سکوت میکنی
فریاد زمانم را نمی شنوی
یک روز
من سکوت خواهم کرد
و ...
تو آن روز برای اولین بار
مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید.....!


ماهی بی تاب ...


زیر پیراهن خوشبوی تو یک فصل بلند

نو بهاری که ز غیرت نشود وصف شوند

خواب من بین دو بازوی تو رویا ، نه که خواب

خواب من مُُرد ، که بیند شده ای کهنه پسند

لغزش ماهی بی تاب تنت برکه گریز

آن غزالی که نیامد و نیاید به کمند 

نوک لب های منی باز زبان می ریزی

من نگویم غزلی تازه تر از این لب قند


خرمن گیسو ...


خرمن گیسو داری!

تنها نه من

که همه عاشق تو اند

اما تو همه را ببخش!

تافقط من اسیرتو باشم.


دهقان فداکار ...

من
دهقان فداکاری شده ام ...
که تمام وجودش را

به آتش کشیده،
روبرویت ...
و تو ....

قطاری که ...

چشم ِ دیدن مرا ...
ندارد ...