همین حوالی ...

از اخم های تا به تایت
تا همین آفتابگردانی که از تو ساعت میپرسد

از رقصیدنت مستقل از تمام ارتفاع ها ...

دست به دامنت بشوم که اندامت را به چشمم نیندازی

تو خستگی هایت را با بازوانم در میان بگذار

من با پشت پلک هایت قرار ِ خواب ماندن بگذارم

روی هر آنچه از تنت دراز کشیده ام .....

من آنقدر از تو در خودم کشیده ام که

هر کلنجاری به لمسیدن ختم شود

بیا ... بیاور ... ببر ...
اما از همین حوالی تا همین حوالی

آنقدر که آب از آب هیچ فاصله ای تکان نخورَد

 

بدون دست های تو ...

هر چه خیابان است

از سر و کولم بالا میروند

این شهر بیابان میشود

و من را یکهو سر میکشد،

حتی نفس بن بستهایش هم میگیرد

بدون دستهای تو، همیشه گم میشوم.


سیبری ...

من تبعیدی صحرایی

سردتر از سیبری ام

از وقتی لبهایت را بسته ای.


هوس کن مرا ...

هوس کن مرا .

هوس کن سردی دستهایم را

که گرمشان کنی

هوس کن لبخندهایی که رنگشان

تند تند عوض میشوند و از تو میپرسند

"بهم میاد؟"

هوس کن مشکی خیره شده در چشمهایت

که آرام میگوید :

"دوست دارم "


کوک ...

ساعتم را روی چشمهای تو

کوک میکنم

دیگر نه خوابهایم خواب شدند

نه بیداری هایم بیداری ....


بزم ...

هر شب ،
با عطر تنت
یک جام هم آغوشی میزنم ،
و چون پیچک وحشی ،
مستانه
در تو میپیچم !
امشب نیز
مرا
به بزم نفسهایت ببر...

بانو

پس انداز ...

مرا ببوس،
روزگار سختی در پیش است!

بگذار تو را
کمی پس انداز کنم...


دخیل ...

یادت نرود
پای ِ رفتن ِ مسافری را
که هرشب برای ِ کفشهایش
لالایی ِ می خواند 
بــا هیچ دخیلی نمیتوان بست ...!


شاعر احمق ...

عاشقانه‌هام را

باید نگه ‌دارم

برای وقتی‌ که دیگر نیستی.. .

حالا هرچه می‌نویسم

تویِ دلَ‌ت می‌خندی، و می‌گویی.. .:

چه شاعر احمقیست


عدالت ...

چه عدالت جالبی

من با دل مینویسم

تو با چشم میخوانی

تــــازه

اگر بخوانی.

اگـــــــــــر...


سیاهی لشگر ...

وسوسه می شوم  از تن نیمه عریان قرص ها

دغدغه می گیرم مبادا دل تو

از خشاب من پر تر باشد


حالا هیچ شهری به کار پاییز نمی آید

تا جوجه گردان ها به تمام گربه ها مشکوک باشند!


تخت دو به شک است

بین لباس های تو و خواب های من

وقتی هر دو بوی خیانت می دهند!

........

چشمهایت را ببند

جنگ رو در رو سیاهی لشگر نمی خواهد!

درد و باز هم درد ...

مَــــ ــ ــ ـــن کــهـ شــــاعِـــر نَــــبــودمــ ...

کَـــلمــاتــ و واژه هــایَــم کــــنـار هـــمــ قَــــرار نمـی گِــرفتنـد ...

هَـــمـگی بــا هـم غَــریــــــــبـه بــودنــد ...

حــالــا دیگـــر خــوبــ از تـ ــــ ـــ ــ ــــو یـاد گِـرفتـــه انــــد ،

بــا هـر غَــریــــــبـه ای خــوابـــــیـدن را ..!!!

معاشقه ...

بــبیـن ...

بــبیـن ایــن پـاکتِ ســیگارم را ،

نــه تــرک میشود و نــه تـــرکـم مـی کــند ...

کـــامش را کــه رویِ کـــامـم مــیگذارد ،

جـــانش را می دهد ...

تو حتی معاشقه را قد این سیگار هم بلد نیستی


قهوه تلخ ...

حـکایـتِ رفـاقــتِ مــــ ــ ـــ ــ ــن بـا تــ ــ ـــو حـکایــــتِ قـــهـوه ایــــست ،

کــه امــروز بــه یــــادِ تــــ ــ ـــو تــلخِ تـــلخ نــوشیــدم ...

کــه بــا هـر جُـرعـــه بـسیــار انـــدیـشیـــدم ،

کــه ایــن طعــم را دوســـت دارم یــــــا نـه ؟؟؟ !!! ...

و ایــن قـــدر گــیر کـردم بـــینِ دوســـت داشـتن و نَــداشـتن ،

کــه انـــتظـار تـــمام شــدنــش را نــداشتـم ...

و تــمام کـه شــد فـهمیـدم بـــاز هـم قــــهوه مـیخـواهـم ...

حــتـی تـــــــلـخِ تـــــــلـخ ... !!!

شــبیـه بـــاز هـــم مـانـدنِ مـــ ـــ ـــ ـ ــ ـ ــ ـــ ــ ــ ــ ــن !!! ...

تو هستی که شعرم نمیاید ...

حرفم نمی آید ....

تو ... سر تا / پـــــای من مینشینی 
که جایی برای شعر نمی ماند

لبهایت را به لکنتم بکش

برقص / که دینم هم پای دامنت / بر باد روند

قلم ها برایم / حرف در بیاورند

همین حرف ها / که از تو تا تنت / به آن نشسته است

از شعر / کم ندارد ....

بی قافیه ... بی وزن ... بی لباس ....

مو / به مویت را در خودم می خوانم

شعری که در انتهای هر خط / به خال های تو پناه بیاورد

دیگر " نقطه چین " نمی خواهد

... تو هستی ... که شعرم / نمی آید


کسی‌ مثل تو ...

باران‌هایی‌ هم هست ... که خیست نمی‌‌کنند
چشم‌هایی‌ هست ... که هرگز نمیبارند
...
مثل سایه ای بی‌ پیراهن می‌ رفت و می‌‌گفت
باید مرد باشی‌ که بفهمی
در مرگ شقایق چگونه باید گریست
باید مرد باشی‌
...
مثل زنی‌ برهنه ،
کوچه‌هایِ بی‌ تو را پرسه می‌‌زنم
اینجا هوا بارانی است
و کسی‌ مثل تو... کنار من ... نیست


یا تو یا هیچکس ...

گفته بودی

یا تو یا هیچکس!!!!

ولی من ساده انگار فراموش کرده بودم

که این روزها هیچکس هم برای خودش کسیست


بی پرنده ...

ایـن روزها...

حال ِ پنـجره ای را دارم...

که بی پرنده تر از آسمان ِ خیال ِ تــــ ــــــو

رو به هیــــــــــــچ کوچه ای باز نمی شود



حال ِ پنجره ای... که هر روز...

زیر ِ سایه پیچــــک ِ همسایه

تکیه داده است
تــَرکهای دیـــــــــــــــوار را


نابودی ...


تو مثل یک جبهه‌ هوای سرد از سیبیری هستی‌
که قرار است سرد باشد
پر ابهت باشد
و شکست ناپذیر
من مثل یک آفریقایی گرسنه
که برایش فرقی‌ نمیکند
چه از آسمان ببارد
التماس و انتظار
تابستان - زمستان ندارد
بانو !
رو به نابودی می‌‌روم ... رحمی بکن


حال من خوب است ...

نگـــــــران نباش،

" حــــال مـــن خـــــوب اســت "

بــزرگ شـــده ام ...

دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم

که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم!

آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه،

بین لبخند و اشک

نامش" زندگیست "

آمــوختــه ام که

دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشـــود 

راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز،

خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...

" حــــال مـــن خـــــــوب اســت " ...

خــــــوبِ خــــوب!!


فراموشی ...

شراب میخواهم

موسیقی

و یک عالم تنهایی

باید خنده های تو را فراموش کنم


حالم گرفته ...

حالم گرفته از این شهر

که آدمهایش همچون هوایش ناپایدارند

گاه انقدر پاک که باورت نمی شود !!!!!

گاه انقدر آلوده که نفست می گیرد


غصه به نرخ روز ...

این روزها...

به نرخ ِ روز غُصه می خورم!

سِـکه یک پول کن.. تنهــــــــــــــــایی را...

تا عیار ِ دلــتنگی هایم بالاست.


بی جان ...

وقتی هنــــــــوز...

نفس هایم... تو را انکار نمی کنند!

یعنی که می شود.. دوباره از تو جان گرفت

یعنی که آخریـــن صدا...

ناقــوس ِ قلب توست..

وقتی که در سکــــــــــوت ِ محض....
جان می سپارمت

وقتی هنـــــــــوز...
بغض هم با من غریبه نیست!

وقتی قرار می شود... باران بگریمت!

یعنی...

دوباره می شود از نو.. تو را دمید...

در سینه ای که سالهاست قلبش نمی زند.


تکلیف ...

تکلیفم روشن شد..
خاموش میشوم شیرینم ....
فرهاد وار اینبار
باید به جای کوه دل بکنم......!


حماقت ...

نیازم ،
نه دیگر آغوشت است نه دستانت ،
نه گیس سیاه ،
نه چشم خمارت و نه دیگر هیچ،
با . . یک فنجان سکوت تلخ ،
فرو مى برم حماقتم را
که دوستت داشتم ..!


حرف تو که باشد ...

برای منی که
آدم ِ دل دادن به هیچ چیز زمین نیستم

شیرین  که می شوی 
هوای هر حوایی از سرم می افتد

و هیچ سیبی مردد نمی ماند
روی چه کسی شرط ببندد

حرف ِ تو که باشد

با سر به جاذبه تن می دهم


تناقض ...

تو و خورشید باهم در آمدید
کاش تو هم
پشت نیرنگ‌هایت
کمی‌ محبت داشتی
و چقدر راست میگفت
شازده کوچولو
که گلها پر از تناقض اند


پستچی ...

وقتی قرار است حرف های مرا 
از نامه های دیگری بخوانی

هوای پستچی بودن می کنم

برای مردی که نمی تواند سر صحبت با تو را 
از هیچ پاکتی باز کند

رسیدن  معنای غریبیست


ماهی قرمز ...

بانو!
آن پیراهنِ قرمزِ پولک دارت را بپوش
مثل یک ماهی‌
به آغوش من بیا
من هنوز دریا دریا
تو را دوست دارم


نگاه تو ...

یادم نمی آید قرن چندم بود

مسیح متولد شده بود یا نه

مغولها حمله کرده بودند .

یا اورشلیم دست مسلمانان بود

یادم نیست

در سمرقند بود یا هگمتانه

تنها یادم هست

یک نگاه بود که ارزش گذشتن از تمام

تاریخ و جنگهایش را داشت .


تافته جدا بافته ...

تو تافته جدا بافته نیستی

ولی انگار خداوند تو را

در صبح اولین شبی که عاشق شده بافته


جاذبه ...

دستهایت که مرا رها میکنند

انگار زمین جاذبه اش بیشتر میشود

ماه من

مبادا یادت برود ،

من به جاذبه دستهای تو

این همه بالا امده ام

(ماه پاییزی من کاش این شعر رو بخونی ...)