فراموشی ...
بگذار ...
لبهایت را می گویم
رو چشمانم بگذار
تا دیگر برای همیشه خواب بوسه ببینم ...
وقتی تو نيستی،
فراموشی را آرزو ميكنم
و نه دست هايت را
منحنی
لب های
توست !
آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم.
آتش؟
بگو آتش
و من کف دستهام را
روی پوستت شعلهور کنم.
وقتی هستی
همهی هستیام را
با لبم
میگذارم روی شانههات.
وقتی هستی
نگاهم تاب نمیآورد
مثل رنگ
روی تنت شُره میکنم.
باران
بوی تو را میبارد
و یاد لبهات
قطره قطره سر میخورد
بر صورتم
ترنم صدای تو
و نتهای هوا
...
چشمانم بسته است و
در این نم نم نیمشب
راه رفتنت را
از بر میکنم
عکســـــت را نگــــاه میکنــــم
آخ کــــه ایــــن عکـــس پیـــر نمیشـــود
امــــــا ،
پیـــــــرم میکنــــد
پیر ...
اغلب زندگيم را می بازم
ساده ...
ارزان ...
بدون حريف ...
همـــه می خواهند جای تــو را بگیرند ،
بی آنکه بدانند تو هم دیگر جایی نداری
سه نقطه های لعنتی
تا کِی باید تو را من حدس بزنم؟
تا کِی باید سه نقطه هایت را پُر کنم؟
بدان و آگاه باش٬
جزء من
هیچ پرنده ای حاضر نیست شعرهای تو را بخواند!
همه که « سه نقطه » نمی فهمند.
هیچ فکر کرده ای
اگر طوفانی در شعرهایت بیاید
و سه نقطه هایت را پخش و پلا کند
چه بر سر متن خواهد آمد؟
در آنصورت با این همه « خبر » که « خیر » کرده ای
با « گربه » هایی که « گریه » کرده ای
و با « دست » هایی که « دشت » کرده ای چه می کنی؟
تکلیف « سر » هایی که « شر » شده اند
یا « بوسیده » هایی که « پوسیده » شده اند چه می شود؟
بجای اسم تو سه نقطه میگذارم...
جای احساسم به تو سه نقطه میگذارم...
بجای تمام دلتنگی هایم سه نقطه میگذارم…
نگاه میکنم و میبینم زندگی ام پر شده از نقطه ها…
پر شده از تو