شانه به سر ...

روسری که
شرش از سر موهایت کم شود
رویا سرایت می کند
به مردمک های رنگ پریده ای
که هیز زیبایی ات می شوند..
تا
آرزو به دل بادی شوم
که شانه به سر موهای تو می شود..

.
.
دلت را که باد زد
بیا حوالی دست های من..،
مزرعه موهایت
مترسک می خواهد بانو..


دیکتاتوری ...

پای شعرهایم را
در یک کفش تو می کنم
تا حسرت مخاطب خاص
احساس هیچ واژه ای را // جریحه دار نکند..

مخاطب خاص یعنی
نقطه چین تمام مکث هایم را
با نام تو پُر کنم
آنقدر که
شادی شعرم
از چشم های تو آب خورند و
بی کسی ام را
روی دیوار بلند مژه هایت
حاشا کنم..

تا تو
غیرت شعرهای مردی شوی
که آزادی بیانش را
واژه واژه
محدود میکنی..

.
.
دست از دیکتاتوری ات برندار
من لذت می برم
که آتش خفقان تو
در شعرهایم زبانه کشد..
و تمام افعال
حوالی اول شخص مفرد تو
ختم به خیر شوند..


عادت ...


چراغ را روشن نکن ... تنها در تاریکی

انگشتهایم میتوانند با موهای تو یکی به دو بکنند

و تعادل نفس های من به هم نخورَد

من آنقدر به مو های تو عادت کرده ام
که با نور ، غریبی میکنم


دست خودم نیست ...

دست خودم که نیست

این خطوط گیج

که زیبایی تنت را سیاه قلم کشیده اند

شر تمام منطق ها را از سر من کم می کنند..

آنقدر که خلاصه می شوم

در انحنای اندامی که به جان احساسم می افتد



دلم می خواهد

بوسه هایم را در تو بکارم

تا از لبانت زندگی درو کنم..

که به اعتبار تو پشت به شب کنم

و بمانم تا بوق سگ، ولگردی در آغوشت..

آنقدر که

کورمال کورمال

راهم را از میان سر به هوایی سینه هایت

تا سراشیبی سر به زیر چشمانت پیدا کنم..



در خطوط تنت خیره می شوم

و از نگاه مخمورت سیاه مست..

شعر را در ذهنم دست دست می کنم که..

.

.

بگذار شعر بماند برای روزهایی که

لکنت را بشود روی زیبایی تو، قصیده نوشت..

بی تو ...


بی تو

خودکارم عزا می گیرد / نمی نویسد

و من هر شب لای دفتر خالی از شعر می خوابم
.
.
.