اينجا مالك اشتر است ...


اینجا زیباترین آسمان دنیاست. رنگها از زمین دست کشیده و به آسمان صعود کرده اند (استخوان پاره ی مرخصی را تکان می دهند و ما عوعوکنان پی شان می دویم. یافتن بهانه برای لغو مرخصی هم کار سختی نیست) کم کم فراموش می کنیم چیزی مهم تر از مرخصی هم در دنیا هست.

به زحمت پوتین ها، ساقکش و جوراب ها را در می آورم. کف پایم از کوبش های رژه ذوق ذوق می کند. به کجا رسیده ام که رفتن به مهدیه و خم و راست شدن به اسم نماز آرامم می کند. القارعه، و ما القارعه، و ما ادراک ما القارعه*. و چه سودی می کند اگر وصفش کنم که ورد مي خواند انگار: كلمات ليست كالكلمات**. اینجا موسیقی تنها در صبحگاه است با شيپور و طبل وقتی وزن اسلحه را پیش فنگ تحمل می کنی، و در سلامِ متعاقبات نماز: یا معین الضعفا و الفقرا، فی الیوم الجزا، نه که در همین وقت بلا و هرچه در دستشویی نام نجات دهنده ات را از آینه بپرسی افاقه نخواهد کرد. [ما پناه قلب شکسته ایم] نه، ما شکسته ایم. (سال ها بود چنین بیمار نبودم. سال ها بود چنین مستأصل نبودم. سال ها بود چنین با لذت به آسمان ننگریسته بودم. و چه آسمانی!)
اینجا زمان در قیر حرکت می کند و مفهومی دیگر دارد. زمان را اینجا وزن می کنند، به ساعت برای آنها و به ثانیه برای ما. اینجا درخواست مشترک دو نفر توطئه و سه نفر شورش است. اینجا اندیشه رأی فرمانده است و التفات او زیر پای چپ [درود-جناب]. اینجا خوب بودن یعنی خود نبودن. یعنی جفت پوتینی میان 160 جفت پوتین.
آب بینی را بالا می کشی و به آسمان نگاه می کنی تا لذت از آسمان ببارد. آنوقت احتمال مرخصی را با انگشت حساب می کنی و بعد: “یک ضرب-بشین، بر پا، یک ضرب- بشین، برپا، با سوت من…”

اراك-پادگان مالك اشتر-گردان قدس-گروهان شهادت-آسايشگاه يك


بادبادک ...


جایی که باد نمی آید آدم ها دو دسته می شوند :


آنهایی که بادبادکشان را جمع کرده اند ،

 
و آنهایی که می دوند .  


بانوی گیسو حنایی ...


بانوی گیسو حنایی ام

تو را دوست دارم چون لحظه شوق در گشودن هدیه ای که نمی دانم چیست

دوستت دارم چون غوغای درون و لرزش دست و دل در آستانه دیداری

بانوی گیسو حنایی ام

تو را دوست دارم  چون لحظه شوق در گشودن هدیه ای که نمی دانم چیست

دوستت دارم چون غوغای درون و لرزش و دل در آستانه دیداری

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

چون گفتن شکر خدا من زنده ام

گفتی اگر تو را ، گر تو را از دست دهم خواهم مرد

نه ! تو زنده می مانی ، یاد من چون دود سفید ، در باغ محو خواهد شد و تو خواهی ماند

بانوی گیسو حنایی ام

بانوی قلب من

بانوی گیسو حنایی ام

بانوی گیسو حنایی ام

عمر اندوه در قرن ما یکسال بیش نیست !



محتاج...


بخواب

بخواب در میان بازوان ناتوانم

که این منم محتاج تو

و تو شاید هیچ ندانی

محتاج یعنی چه

وقتی هر لحظه نگاهت را

آتشی به استقبال است

و دستی به مهر . 


لحظه های درد ...


چنان در آغوش گرفته ام

لحظه های درد را

که سرد می شود نگاهم

در چشمان آتشین تو .


آرام ...


ببین

آرامم

آرامتر از نبض یک مرده...


داستان ...


آنچه آدم را به تحرک وا می دارد ، عشق های کامروا نیستند ، بلکه شیدایی های بد فرجام و بی سرانجامند


" گابریل گارسیا مارکز – خاطره روسپیان غمگین من "




پسره اهل شمال بود ، دختره اهل جنوب . پسره اهل غرب بود ، دختره اهل شرق ، پسره پسر بود ! دختره دختر ! یجوری همو دیدن نپرس چطوری ، اون مال یه داستان دیگست که صفحات کتابشو باد برده نمی دونم کجا ! اولش هیچی نبود پسره آروم داشت مزه مزه میکرد ، دختره آروم تر از پسره هیچ عجله ای نداشت . اما بگذار یه چیزیو همین اول داستان بگم تو قصه قراره جای قهرمانها مدام تغییر کنه اینم از شیطنت نویسنده ایه که یهو وسط خواب از تختش پاشده تا برات قصشو تعریف کنه! پسره نقاش بود ،  دختره نویسنده .  دفعه اول از همین جا شروع شد  ، اما نه قبلش وقتی پسره گم شد و دختره پیداش کرد شروع شد . هیچ همو نمی شناختن! پسره پرسید الان من کجام ؟ دختره جواب داد : اینجایی اما نمیدونم چطور. خودم آوردمت اما این یه فرمان درونی و عجیب بود .  پسره به در و دیوار و بعد به دختره نگاه کرد ، هنوز تنش خیس بود و بوی دریا می داد  ، چقدر شور بود...نوشته های روی دیوار پر از رنگ بود .  پس نشستند و چند ساعتی در مورد کلمات رنگی ،  نقاشی های حرفی و شعر و داستان و قصه حرف زدند .  بعد دختره گفت : چه خوب که از دریا گرفتمت . پسره گفت : چه خوب که از دریا گرفتیم....شب رفت و روز شد...همون جا پای گوش ماهی ها باز همو دیدن چشای جفتشون برق میزد چه اشتیاق ماندگار و کشنده ای...دختره شعر خواند ، پسره شعر خواند و نسیم موهای بلند جفتشونو به رقص واداشت . پسره گفت هی اون موجها رو نگاه ، عشق یعنی اینکه هر دو به یک نقطه خیره شویم نه به هم ! دختره گفت اما من می خوام فقط به تو نگاه کنم .چشای پسره جادو شده بود دختره مثل خورشید می مانست.روز شد شب ؛ شب شد روز ، دلتنگی ها زیاد شد ، یکیشون کمی احساس خطر کرد ، یکیشون دلوشو باخت ، اونی که خطرو احساس

 می کرد گفت : من با احساس هستم اما احساساتی نیستم . اونی که دلشو باخت هیچی نگفت فقط نگاه کرد...شب شد ، یکیشون گفت : اگه با هم باشیم....اون یکی گفت : خب خیلی خوبه ، چی بهتر از این؟ دختره گفت : اما یه شرط ....پسره گفت : بگو ...دختره گفت : تو باید فقط با من باشی من هم فقط با تو ام اما فقط با من....پسره گفت : یعنی تصمیمتو گرفتی که فقط با من باشی ؟ دختره گفت : چیه برات سخته قول بدی ....پسره گفت : نه فقط می خواستم از تو مطمئن شم....یکیشون دل باخته بود اون یکی می خواست انگار! اما یکیشون از اون یکی نه ردی داشت نه نشونه ای ، نه هیچ چیز دیگه ای . یه صدای نرم گفت : عجله نکن ، عجله نکن. دختره یه جمله به خصوصی گفت : " امشب را به خاطر بسپار چرا که شبی ست برای همیشه " شب رفت و روز شد : " دیگه دریا نرو دلم شورتو میزنه " چه حرفهای دیوانه واری  ، نجوا ها ؛ زمزمه ها...  یکی یبار خواب دید تو یه کوچه باریک آن دیگری رو می بینه دستش پر از بار و وسایله بسیار سنگینه میره جلو و همه رو از دس اون یکی می گیره  و میگه تو جلو برو من پشت سرت میام.  آخه راه فقط به اندازه یه نفر بود، نفر اولی می رسه به سر کوچه و دومیه دیگه نمی بینتش وقتی خودش میرسه اون سر ، اونجا هیچکس نیست انگار آب شده و رفته تو زمین.....پسره یهو ساکت شد دختر پرسید چیزی شده پسره پاسخ داد ببین هر چی سعی می کنم نمی تونم ، من به تنهایی خو گرفته ام . دختره خوابشو تعریف کرد : نمی خوام گمت کنم ....پسره گفت باید فکر کنم  . دختر گفت : هر چقدر که لازم شد منتظر می مانم...شب شد و روز شد  ، دوباره شب شد و روز شد  . پسره کاری جز نوشتن از دسش بر نمیومد پس فقط نوشت و نوشتو منتظر شد... هیچ خبری نبود . پیش خودش مرور کرد که دختره گفته : امیدوارم فکرهایم به یه نتیجه خوب ختم بشه . پس باز انتظار کشید : یه ماه ، دو ماه ،  سه ماه ، چهار ماه.....نه !هیچ خبری نبود! دختره درو بست و نگذاشت هیچ پسری وارد زندگیش بشه آخه منتظر همون خورشیدی بود که رفته فکر کنه . پسره هنوز منتظر بود اما عجیب امیدوار ...گاهی غمگین می شد به خصوص هر بار به خاطر بی قراری می رفت از بالا در شب تموم چراغهای روشن شهر رو نگاه

می کرد و پیش خودش می گفت : اون الان زیر یکی از همین چراغهاست اما کدومش ؟ شب می رفت و روزی دیگر جهان را در بر می گرفت ....پنج ماه ، شش ماه  ، دختره یه شب خواب دید ، امیدوار از خواب پرید احساس کرد یه خبر ، احساس کرد به گمشده اش نزدیکه....همون روز کسیو دید که خیلی اتفاقی گمشده رو  می شناخت. اون کسی که گمشده رو می شناخت رفت و به گمشده گفت : یکی داره در به در دنبالت می گرده ! زنگی همچون ناقوس به صدا در آمد، چه صدای شومی ،  کسی حرفی نزد فقط سکوت....اما بعد کلمات شلیک شد : تو منو هنوز فراموش نکردی ؟ دارم شوهر میکنم ! درست همین لحظه در روسیه ، مایاکوفسکی شاعر بزرگ ،  داستان ما رو بهم زد و چشمهای نافذش به ما خیره ماند و گفت : " بکن به درک خیال میکنی از پا در می آیم ببین آرامم آرامتر از نبض یک مرده یادت رفت چه می گفتی : ماجراجویی عشق....تو ژوکوند بودی تو را باید می ربودند تو را ربودند..." دختره خواست داستان ما رو عوض کنه اما پسره گفت کیو می خوای گول بزنی؟ دختره گفت : نمی دونم ، خودمم هنوز باهاش کنار نیومدم .پسره گفت : پس تو برو دنبال زندگیت ، قصه ها بمونه برا من...