جادو ...

تمام عشوه های زنان دنیا را

در چشمانت جمع کرده ای

قبل از تو

به جادو اعتقادی نداشتم


آفتابی و بارانی ...

بیا قرار بگذاریم
انتهای هر دعــــــوا
جای چمـــــــدان، دست هم را بگیریم
و در قامت یکدیگر قدم بزنیم
تا دل چمدان ها،
هرگز از مقصدهای آلزایمر گرفته پر نباشد..


میدانی..
ابری که می شوی، زیر بارانت می نشینم
تا خیس اشک هایی شوم، که تو را آفتابی می کند..
تو بارانت را روی من بگیر
بی منت آغوش دیگری که روی خیسی شرشر زدن های تو
چتر باز می کند..

من عذر تمام چترها را می خواهم
مادامی که زیر آسمان تو قدم بزنم
آفتابی و بارانی اش یک اندازه
به دل این رهگذر می نشیند..


به راهَــــم بیاور ...

به راهَــــم بیاور ......

میان اخم هایت جایی برای بوسه های به آب نداده ام باز کن

غرقم کن ... با تمام ماهی هایی که در چشم های تو

شعرهای مرا لب می زنند ....

مرا چه به ناقوس های از خدایی ات بی خبر ....

مرا چه به نانجیبی فانوس هایی

که جز با پلک های تو چشمک می زنند

سر به راهت کن بی بند و باری سکان داری را

که تمام کشتی را سوراخ کرده

تا سر از عمـــــق باورت / در بیاورد .....


یک شهر روی کاناپه

شانزه لیزه، موهای توست
که دستانم هر لحظه با پای پیاده در آن قدم می زند

موزه ی لوور چشمانت
پر از تابلوی نقاشی لیلی و مجنون 
پر از بوسه های نوستالژیک

در کلیسای نتردام لبانت
تطهیر شدم / تجربه ی تولدی دیگر
آب و هوای مدیترانه ای آغوشت
جای دنجی برای شعر شدن

پاریس کوچولوی من

دنیا جای عجیبی است
وقتی یک شهر روی کاناپه جا می شود


برمودا ...

تمام شهر را دست به سر کن ...

باران را به شوخی / بگیر...

مخفی گاهمان را به یاد ِ هیچ غریبه ای نیاور ...

هفت پادشاه را را که روانه ی خواب ِ مردم ِ شهر کردم /
می آیم

تو را از تاریکه های تنت به /
دندان می گیرم .... تا مرا به /به لب بیاوری

غرق شدن در برمودای مو های تو ...
پایین آمدن از ارتفاع ِ آتش گرفته ات

وخجالتی که نه از چشم های خدا می کشیم ...
نه از ترک های دیواری

که دارد چهار چشمی ... ما را /
به روی هم مرور می کند


سردم است ...

سردم که می شود
تمام ِ اجاق هایِ جهان
برایم عشوه گری می کنند
اما من
تصمیم خودم را گرفته ام
برایِ گرم شدن
باید که تا آخر عمر
دنبال دست هایِ تو باشم


آخر دنیا ...

لبریزم از رویاهایی که

ابتدایش با من است و انتهایش لای موهایت..

دست دست شان که می کنی

دغدغه می گیرم مبادا

دنیا از اتاق من تبعیت کند و تمام شود..


یلدا ...

سخت است
انگشت نمای شب بودن
وقتی با نبودنت
یلدا را
به تمام شب ها تعمیم می دهی
تا حافظ به دست مجنونی باشم
میان فال هایی که بگیر و نگیر دارند..
که سخت است
باور اینکه هیچ وقت، هیچ کس نبوده ای..


اصلا به من چه که فصل ها، تحویل می شوند
وقتی در هیچ کجای سال
دلم خوش نیست..
می دانی
گاهی یلدا، ذات شب هایت می شود
فرقی نمی کند
خورشید
در هر کجای سال که غروب کند..،
هر شب، یلدایی می شود به بلندای نبودنت..


بیا
بیا کمی جای من بنشین
و برای تمام دیوارها انار دانه کن..
بیا و عذر یلدا را از شب هایم بخواه..
بیا..،
من تاب پشت شب ماندن های بی تو را ندارم..
تا جای خالی ات از دهان نیفتاده... بیا..
این شب ها
تمام شان اجاره ای به شرط تملیک اند..،
وقتی هر غروب در جلد یلدا فرو می رود
آنــــــقدر
که
تو
نیستی..

روی برفها ...

نه بوسه ای داغ / نه آغوشی گرم

فقط با من قدم بزن روی برفها

حرف بزن / با من / با گنجشک های روی درخت

برف ها گرمِ نگاهت / آب می شوند

حالا فهمیدی

آدم برفی توی حیاط چرا نیست؟