آغوش تو ...

نه منت دریا را می کشم

نه بی تابی ِ جنگل را می کنم

همه را برای تو می آورم...

اگر تو به ارتفاع چوبی این سقف قناعت کنی

یقین ، دنیا را درون کلبه ای جای داده ام

بی آنکه هیچ جغرافیایی از حقیقت

به اندازه آغوش تو خبر داشته باشد


راحت بخواب ...

غلت می زنی و استوا در من تعبیر می شود

پلک می بندی و گالیله هایم را می خوابانم

دست از کمرت باز کنند

تاس می ریزم و

شش دانگ ِ سرکشی هایم را دست به سر می کنم

موهای تو ...

یک قدمی طوفانی که در من  در نمی گیرد

یعنی مزرعه داری که دستش به درو نرود

یعنی تا می توانی بخــــــــــــواب ....

من تمام چاشنی هایم را در تو خنثی کرده ام


انگشت نما ...

اگر دست ِ من بود

شالیزار ها را با رو سری ات آشتی میدادم

و با کشیش ها کنار می آمدم که

ناقوسشان از خنده های تو پیروی کند

تا حتی خدا وسط حرف هایت نپرد

اگر دست من بود 

شمال تمام نقشه ها را به سمت تو می کشیدم

و از روی عرشه های پر رفت و آمد

از تنها چشم یک دزد دریایی

در یک چشم بهم زدنش وسوسه را درک میکردم

که پای چلاقش را در یک کفش ِ کشف ِ برمودای تو کرده

و از وقتی که اسکاتلندی رقصیدنت را دیده

با تمام وایکینگ ها چپق صلح کشید

اصلا بگذار دست من نباشد

تمام حرف هایی که از تو میزنم

همین که هر شب خوابم را

در نزدیک ترین اقامت گاه ساحلی ِ بازوانت / میبینم

همین که هر روز با چای چشم ِ تو

خورشید را تحویل میگیرم

همین که دعوا هایمان به هیچ چمدان بستنی ختم نمی شود

برای هفت پشت ِ شعر های من کافیست

بیا انتهای این شعر را انگشت بزن

انگشت نمای تو بودن

دنیای مرموز ِ خودش را دارد

تنها تو باش ...

جنگ های بسیاری شروع می شوند

خشاب ها خالی و پر می شوند ...
تا برانکاردها  پر و خالـــــی شوند

دیکتاتورها هنوز دست به کمر ایستاده اند

و هر غروب  خدا با پای چوبی اش

از صف جنازه هایی 
که عکس معشوقه هایشان در جیب پنهان کرده اند عبور می کند

و من تنها به این دلخوشم که تو هستی ...

به اینکه ... آرامت 
از سر هر اقیانوسی زیاد است و آشوبت

دل هر زرادخانه ای را می لرزاند ...

تو باش ... تنها تو باش ...

که جهان به یاس فلسفی هیچ خدایی تن ندهد


مقصد ...

راه که میروی 

در گلوی زمین گیر میکند

قدم هایت که روی دل ِ زمین 

سنگینی کرده اند

سایه ات را ، بالا می آوردبه روی من

مقصد که تو باشی 

تمام تمبر ها را به مهر باطل خواهم فروخت

اگر انتهای نامه با من

راه بیایی