اگر دست ِ من بود

شالیزار ها را با رو سری ات آشتی میدادم

و با کشیش ها کنار می آمدم که

ناقوسشان از خنده های تو پیروی کند

تا حتی خدا وسط حرف هایت نپرد

اگر دست من بود 

شمال تمام نقشه ها را به سمت تو می کشیدم

و از روی عرشه های پر رفت و آمد

از تنها چشم یک دزد دریایی

در یک چشم بهم زدنش وسوسه را درک میکردم

که پای چلاقش را در یک کفش ِ کشف ِ برمودای تو کرده

و از وقتی که اسکاتلندی رقصیدنت را دیده

با تمام وایکینگ ها چپق صلح کشید

اصلا بگذار دست من نباشد

تمام حرف هایی که از تو میزنم

همین که هر شب خوابم را

در نزدیک ترین اقامت گاه ساحلی ِ بازوانت / میبینم

همین که هر روز با چای چشم ِ تو

خورشید را تحویل میگیرم

همین که دعوا هایمان به هیچ چمدان بستنی ختم نمی شود

برای هفت پشت ِ شعر های من کافیست

بیا انتهای این شعر را انگشت بزن

انگشت نمای تو بودن

دنیای مرموز ِ خودش را دارد