(پاییز و من)
انگشت نما ...
اگر دست ِ من بود
شالیزار ها را با رو سری ات آشتی میدادم
و با کشیش ها کنار می آمدم که
ناقوسشان از خنده های تو پیروی کند
تا حتی خدا وسط حرف هایت نپرد
اگر دست من بود
شمال تمام نقشه ها را به سمت تو می کشیدم
و از روی عرشه های پر رفت و آمد
از تنها چشم یک دزد دریایی
در یک چشم بهم زدنش وسوسه را درک میکردم
که پای چلاقش را در یک کفش ِ کشف ِ برمودای تو کرده
و از وقتی که اسکاتلندی رقصیدنت را دیده
با تمام وایکینگ ها چپق صلح کشید
اصلا بگذار دست من نباشد
تمام حرف هایی که از تو میزنم
همین که هر شب خوابم را
در نزدیک ترین اقامت گاه ساحلی ِ بازوانت / میبینم
همین که هر روز با چای چشم ِ تو
خورشید را تحویل میگیرم
همین که دعوا هایمان به هیچ چمدان بستنی ختم نمی شود
برای هفت پشت ِ شعر های من کافیست
بیا انتهای این شعر را انگشت بزن
انگشت نمای تو بودن
دنیای مرموز ِ خودش را دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:1 توسط پاییزان |
تنها تویی
که از لب من
شعر می شوی
هرکس که
لایق
غزل عاشقانه نیست...
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
پیوندهای روزانه
سکوت سپید
قلب شبگرد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشتههای پیشین
تیر ۱۳۹۴
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
آرشيو
پیوندها
قلب شبگرد
سکوت سپید
BLOGFA.COM