وقتی تورو کم دارم

سینه ای پر از غم دارم

وقتی تورو کم دارم

دلم گرفته ماتم دارم

وقتی بمونم تنها

تنها و بی نشونه

تنها به عشق فردا

که برگردی به خونه

وقتی که نیستی یارم

دنیا برام زندونه

زندونه دنیا وقتی

دل بی تو تنها می مونه

عشق ...

وقتی عشق صدایت می زند، دنبالش برو

اگرچه راهش سخت و سراشیبی است.

وقتی که با بالهایش تو را در آغوش می کشد، خودت را تسلیم او کن.

اگرچه ممکن است شمشیر پنهان در بال و پرش، تو را زخمی کند.

وقتی با تو صحبت می کند،

به او اعتماد کن.

اگرچه ممکن است صدایش، رویاهایت را پریشان کند،

همانطور که باد شمال بوستان را از بین می برد.

همانطورکه عشق تو رااوج می برد، همزمان تو را به صلیب می کشد.

عشق تو را می پرورد، همانطور که تو را هَرَس می کند.

عشق از قامه ات بالا می رود و شاخه های نازک ات که در زیر آفتاب تکان می خورند را نوازش می کند.....!

 

تو ...

هروقت خسته ام، خوش شانسم که تو زندگیم

مثل یک رویا، تو میای کنارم

هروقت ناراحتم، خوش شانسم که تو رویاهام

همیشه منو با گرمای وجودت احاطه می کنی

مهم نیست کی و کجا؟

همیشه به همین شکل لبخند می زنم

مهم نیست که در این دنیا چقدر مشکل وجود داشته باشد

هرگز نمیذارم تو اشکامو ببینی

حتی اگه از حال قلبم بی خبر باشی

حتی اگه ازم دور باشی

هنوزم بخاطر لبخندت احساس سعادت می کنم

فقط یک قدم بهم نزدیک تر شو...!


Let me be your hero

 
Would you dance if I asked you to dance?
Would you run and never look back
Would you cry if you saw me crying
Would you save my soul tonight?

Would you tremble if I touched your lips?

Would you laugh oh please tell me these
Now would you die for the one you love?
Hold me in your arms tonight?

I can be you hero baby
I can kiss away the pain
I will stand by you forever
You can take my breath away

Would you swear that you'll always be mine?

Would you lie would you run away
Am I in to deep?
Have I lost my mind?
I don't care you're here tonight


I just want to hold you

Am I in too deep?
Have I lost my mind?
Well I don't care you're here tonight


You can take my breath my breath away

I can be your hero



سپید برفی من ...

 سپید برفی من

می خواستم، تا قصه های هفت کوتوله خوابت نکرده

تا آفتاب آبت نکرده

جانپناه سایه ام را ارزانیت دارم

اما افسوس

محو در تماشای تن بلورینت بودم که در آغوش کس دیگری فرود آمدی

با قصه هایش خوابت کرد

و با گرمایش آبت

به خدای سپید برف سوگند که دیگر مبهوت هیچ برف سپیدی نخواهم شد

خدا حافظ سپید من

خدا حافظ ...


کاش ...


جشم ها را

شسته،

بر ماه

آويخته ام

تا

بتابد

بر

تن بي تابت

و

در آغوشت بگيرد!

آه!

كاش

پرده اي

چنين ضخيم

بر

پنجره ات

نمي آويختي!!!

رها


انتظار ...


شتابان

می‌بافم

به قامت بلند انتظار

انتظارِ یك آوار

انتظاری‌از جنس نخواستن

...

میان بوسه‌ها فاصله است

من كه بوسه را تجربه كرده‌ام

سرد

گرم

و تو كه رنگ پاشیده‌ای

روی بوسیدن

...

مچاله می‌شوم

دور می‌افتم

و تمام

می‌بافم به قامت بلند ا...ن...ت...ظ...ا...ر



جهنم ...


همه چیز را باختم تا تو بیایی؛

حالا در جهنمی که لحظه هایش با تو بهشت است

تا کی تنم تاب می آورد را

نمی دانم ???


شادی ...


وقتی که شادی ام متولد شد

وقتی که شادی ام متولد شد، آن را در آغوش گرفتم وبر بام خانه ام ایستادم و فریاد زدم:بیایید همسایه ها،بیایید و ببینید.

چون امروز شادی ام متولدشد

بیایید و این چیزمسرت بخش را که درآفتاب می خندد، در آغوش بگیرید.

اما هیچیک از همسایگان برای دیدن شادی ام نیامدند.

بسیار متحیر شدم!

مدت هفت ماه هر روز از بام خانه ام شادی ام را جار زدم

وهنوز هیچ کس اعتنایی نکرده،

و من و شادی ام تنها، ناخواسته و نادیده مانده ایم.

شادی ام کم کم خسته و کسل شد

چون قلب هیچ کسی جزمن،اورا عاشقانه در آغوش نگرفت و لب هیچ کس دیگری،لبهای اورا نبوسید.

شادی ام از تنهایی مُرد.

و اکنون فقط شادی مرده ام را با یادآوری غم مرده ام، به خاطر می آورم.اما خاطره برگ پاییری است که در هنگام وزش باد برای مدت زمان کوتاهی زمزمه می کند و بعد خاموش می شود...


سپیده ...


یک آسمان ستاره برایت آوردم

تا در شب چشمانت نهان کنی

یک پاره ابر برایت آوردم

تا با آن بباری بر کویر دلت

یک بغل همدلی برایت آوردم

تا حجم تنهای دلت را سرریزکنی

یک سبد شوق برایت آوردم

تا غصه هایت را فراموش کنی

یک بغل دلمشغولی برایت آوردم

تا یک بغض را فرو دهی

یک قرص مهتاب برایت آوردم

تا همه شبهایت را مهتابی کنی

یک قوس رنگین کمان برایت آوردم

تا در نگاه رنگینش برایم بخندی

یک شط شعف گریه برایت آوردم

تا در زلال آبگیرش به شوق

گریستن را تجربه کنی

یک آوار شکر برایت آوردم

تا بپاشی بر تلخ روزگاران هستی ات

یک هجوم لبخند برایت آوردم

تا کویر گریه هایت را ترک کنی

یک کتاب حدیث عاشقی برایت آوردم

تا شب های تنهایی ات سرشار ازعطرعبورعشق شود

عشقی که ازمن و تو

ما بسازد


قاصدک ...


صداقت چشمان تو
در برابر حرف هایم
عمری ست
به اندازه ی عمر یك قاصدك

در برابر طوفان ویرانگر پاییز

کوتاه

و

مختصر ...

آغاز اسارت ...

دیشب دلتنگت شدم
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد
خاطرت آمد و من فرو رفتم میان پرها

میدانی دست هایت را اینجا جا گذاشته ای؟

می دانی چشمهایت اینجاست؟
از پشت باران!
می دانی که من کجای فاصله تو نشسته ام؟
روی پیراهنت میرقصم و موج می خورم
روی صندلی ها پا می گذاری و می آیی تا نفس من.
می دانی پاهایت چسبیده به من؟


روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب

سخت است سخت...


کسی چه می داند ...


کسی چه می داند


شاید اگر تو
نیامده بودی

زمستان که می رسید

چشم هایم را
در معامله ای پُر سود
با یک جفت دست کش ِ بافتنی
طاق می زدم


پروانه من ...


پروانه ی من

در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است

نه می تواند پرواز کند ،

نه بمیرد.