آغاز اسارت ...
دیشب دلتنگت شدم
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد
خاطرت آمد و من فرو رفتم میان پرها
روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد
خاطرت آمد و من فرو رفتم میان پرها
میدانی دست هایت را اینجا جا گذاشته ای؟
می دانی چشمهایت اینجاست؟
از پشت باران!
می دانی که من کجای فاصله تو نشسته ام؟
روی پیراهنت میرقصم و موج می خورم
روی صندلی ها پا می گذاری و می آیی تا نفس من.
می دانی پاهایت چسبیده به من؟
روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
سخت است سخت...
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 10:38 توسط پاییزان
|
تنها تویی 