برای هیچکس ...


باور کن بانو

شعری که برای تو نیست

برای هیچکس دیگر هم نیست

باور کن

شعری را بی یاد تو نمی خواهم

اما گاهی بی آنکه بخواهم

شعری می شود حاصل شهوت ناخواسته شاعرانه ای

که یک راست سر در می آورد در دفترم

ولی تو باورش نکن

تنها این را باور کن بانو

"شعری که برای تو نیست

برای هیچکس دیگر هم نیست"

برای هیچکس ...

کاش ندانی ...


و کاش ندانی
تمام این سال ها
مرگبارترین فصل‌ها پاییز بوده است
که بعد از تو
رو به جاده ی شمال که میروم
نه عطرِ دریا سرشار ترم می‌‌کند
نه بوییدن ساقه‌های برنج عاشق ترم
نه اندوهِ پر ابهتِ سبزِ جنگل ، شاعر ترم..


پیر شدم ....

شبها از موهای بلندت لیز می خوردم

تا برسم به لب هایت

کوتاهشان کردی

پیر شدم


شاه ...

همیشه دیرمیرسم،به پلک های خواب و بیدارت

باج میدهم به تمام اقیانوس هایی که

اطلسش را پوشیده ای و آرامش را خوابیده ای

اگر دلت را دریا زد ، به رگهای من سری بزن

شاهراهه ها شاه میخواهند

گرم م م م ...

و من همه‌ی جهان را

در پيراهنِ گرمِ تو خلاصه می‌کنم ...


بهمن ...

اشک های تو
برف می شوند

و من
زیر آوار بهمنی می روم

که در دامنه ی چانه هایت
روی سرم خراب می شود