تنهایی ...
نمی دانم از تو بیشتر می هراسم یا از تنهایی ...
اما می دانم...
که هولناک تر از اینها
آن است که از تنهایی به تو پناه آوردم ...
نمی دانم از تو بیشتر می هراسم یا از تنهایی ...
اما می دانم...
که هولناک تر از اینها
آن است که از تنهایی به تو پناه آوردم ...
مثل بادکنکی به دست کودکی!
هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم
نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا !!
همیشه آبی باش
به رنگ آسمان
تا من همیشه سر به هوایت باشم
چه اشتباه بـزرگیست،
تلخ کردن زندگیمان برای کسی که
در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند
دلم کسی را میخواهد، که نابینا باشد
خط بریل بداند
فصل به فصل تنم را بخواند
بازی های ادبی ام را کشف کند .........دستش را بگیرم
بازو به بازو
دنیا را برایش تعریف کنم
چشمش شوم
و تمامی زشتی های جهان را
برایشاز قلم بیاندازم ...
سیب دلم ...
لک زده است
برای عطر دستانت !
گمم نکن !!
قول ..
که گوشه ی حافظه ات ..
آرام بنشینم !
بگذار بمانم !..
آرام گوشه حافظه ات فقط
خریدار ندارد ...
دلی کــــــــــــــه
برایت " لکـــــــــــــــ " زدہ است !.!.!