تنهایی ...


نمی دانم از تو بیشتر می هراسم یا از تنهایی ...

اما می دانم...

که هولناک تر از اینها

آن است که از تنهایی به تو پناه آوردم ...


تلخ ...


چه داروی تلخی است

وفاداری به خائن ...
صداقت با دروغگو ...
 مهربانی با سنگدل ...

آدمیزاد ...


ابروهات
کمانِ کشیده‌ی آرش
چشم‌هات؛ بادامِ رسیده
لب‌هات؛ عسل.
هیچ‌ چیزت به آدمی‌زاد نرفته اصلن!

مبادا ...


وقتي با مشت هايش قلبم را ميشکست

همه ي فکرم اين بود :
 مبادا دستانش ببُرند....

مترسک ...


یک مترسک خریده ام

عطر همیشگی ات را به تنش زده ام

در گوشه اتاقم ایستاده

درست مثل توست ،
فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند

مات ...


چه فرقی میکند مهره ی سیاه باشم یا سفید

چشمانت با اولین حرکت ماتم میکند

همه چی و هیچی ...


یه وقتایی هست می بینی فقط خودتی و خودت ... !

دوســـت داری ، همـــدرد نداری ..
خانـــواده داری ، حمــــایت نداری ..
عشــق داری ، تکـــیه گاه نداری ...

مثل همیشه ؛ هــمه چی داری و هــیچی نداری


کبود ...


روحِ تو آبي و
عشقِ تو قرمز
در جاده هاي سياه ترديد
تا به تو برسم ،
كبود مي شوم

چشم ...

تو را خودم چشم زدم


بس که نوشتمت میان شعرهام


بی آنکه اسپند بچرخانم میا ن واژه ها


دلم ...


برای دلم دعا کنید....!!
 دلم خواب بی کابوس میخواهد....!!
 دلم کمی خدا می خواهد ...
کمی سکوت..
 دلم دل بریدن می خواهد ...
کمی اشک ..کمی بهت ...
 کمی آغوش آسمانی.....

بادبادک ...


مثل بادکنکی به دست کودکی!

هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم

نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا !!


سر به هوا ...


همیشه آبی باش

به رنگ آسمان

تا من همیشه سر به هوایت باشم


تلخ ...


چه اشتباه بـزرگیست،

تلخ کردن زندگیمان برای کسی که

در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند


کاش کور بودی ...


دلم کسی را میخواهد، که نابینا باشد

خط بریل بداند

فصل به فصل تنم را بخواند

بازی های ادبی ام را کشف کند .........

دستش را بگیرم

بازو به بازو

دنیا را برایش تعریف کنم

چشمش شوم

و تمامی زشتی های جهان را

برایش

از قلم بیاندازم ...


سیب دلم ...


سیب دلم ...

لک زده است

برای عطر دستانت !

گمم نکن !!

قول ..

که گوشه ی حافظه ات ..

آرام بنشینم !

بگذار بمانم !..

آرام گوشه حافظه ات فقط



لک ...


خریدار ندارد ...

دلی کــــــــــــــه

برایت " لکـــــــــــــــ " زدہ است !.!.!



پاییز من ...


پاییز من تو بودی !

برگ برگ شدی و ریختی...

شراب ...


کـنــارم گـــذاشـتـــی
 کــه تــلــخــــم کـــنـــی.....
 شــرابــی شــدم نــاب ...

حـالا خــمــاری ام را مـیـکـشـی ...!


پاییز  ...


هی ...!!

پاییـــــــــز...!!

ابرهایت را زودتر بفرست

شستن این گرد غم

از دل من

چند پاییز

باران میخواهد


گریه نکن ...


گریه نکن
جهان پر شده از نمره های بیست
دانش آموزان زرنگتر
بمب های بزرگتری خواهندساخت
اگر قلب های کوچکتری داشته باشند
و هیچ کس
نمره مهربانی دست های تو را
وقتی به گربه های گرسنه غذا می دهی
در کارنامه ات نخواهد نوشت
دامن چین دارت را بپوش و بچرخ
جهان به ساز تو می رقصد
من برای معلمت نامه ای خواهم نوشت
و به او خواهم گفت
از مشق های زیاد که انگشت های کوچکت را خسته می کند
بیزارم

سپید ...


مرا به کجا تبعید کرده ای؟؟؟

  شعر نگاهت تا ابد 

در چشمهایم سپید می ماند