تولدت مبارک ...
امشب شب توست و من
تمام دلتنگیهایم را
به جای تو
در آغوش می کشم
چقدر جایت میان بازوانم خالیست ...
تولدت مبارک عزیزم ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 23:50 توسط پاییزان
|
قدم بزن ...
توی دفتر شعرم قدم بزن
همین حوالی / قافیه ها را پس و پیش کن
غزل هایم را شعر نو کن
اصلا بخند و همه ی واژه ها را در به در خودت کن
بگذار من بمانم و دفتری که دیگر شعر ندارد
فقط بوی خنده هایت، لای برگه هایش جا مانده
همین حوالی / قافیه ها را پس و پیش کن
غزل هایم را شعر نو کن
اصلا بخند و همه ی واژه ها را در به در خودت کن
بگذار من بمانم و دفتری که دیگر شعر ندارد
فقط بوی خنده هایت، لای برگه هایش جا مانده
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:4 توسط پاییزان
|
ذره بین ...
حکایت عجیبی دارد
لب های خشک من وگونه های تو
شبیه یک ذره بین روبروی خورشید
گونه هایت را که دور و نزدیک می کنی
آتش می گیرم....
لب های خشک من وگونه های تو
شبیه یک ذره بین روبروی خورشید
گونه هایت را که دور و نزدیک می کنی
آتش می گیرم....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:44 توسط پاییزان
|
دندان گیر ...
وقتش شده است
خوش باوریم را / حلاجی کن
گردن کج کرده ام
به بودن ..... یا بریدنت .......
سرنوشت / هرچه باشد می ارزد
خوش باوریم را / حلاجی کن
گردن کج کرده ام
به بودن ..... یا بریدنت .......
سرنوشت / هرچه باشد می ارزد
اگر از دست های تو رقم بخورد
رشته کن / پنبه هایی را که زیر سر داری
برای من
دروغ هم / از لب های تو
دندان گیر است ......
رشته کن / پنبه هایی را که زیر سر داری
برای من
دروغ هم / از لب های تو
دندان گیر است ......
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 14:46 توسط پاییزان
|
این روزها شاعر نیستم ...
و اگر مینویسم
به شوقِ خلق احساس در لحظه است
نه به عشقِ ابدیت یک نام
کاش میدانستی
ماندگاری افسانه های جاودانه را
به یادگاری ثانیههای با تو بخشیده ام
کاش میدانستی که این روزها شاعر نیستم
عاشقم
که شاعر پر از خواستن است
و عاشق چه بی خواهش
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 13:4 توسط پاییزان
|
پسر بچه ...
بانو !
اگر کلاهم را از سرم بر دارم
و دستان خستهام در جیبهایم باشند
و اگر شما اشکهایم را
و التماس چشمهایم را
ندیده بگیرید
پسر بچهای خواهی یافت
که هر بار نگاهش میکنید
سرخ میشود
اگر کلاهم را از سرم بر دارم
و دستان خستهام در جیبهایم باشند
و اگر شما اشکهایم را
و التماس چشمهایم را
ندیده بگیرید
پسر بچهای خواهی یافت
که هر بار نگاهش میکنید
سرخ میشود
و بی هیچ حرفی
انگار دیرش شده باشد
تا سر کوچه
می دود
و میدود
و میدود
و پشت اولین دیوار
زانو میزند
و قلبش میتپد
و میتپد
و میتپد
بانو !
با پسر بچه ای که چنین شرمگین در من زندگی میکند
چگونه اعتراف کنم
که دوستت دارم ؟
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:33 توسط پاییزان
|
باران ببار ...
تو نیستی
دل من
قد میکشد
قد میکشد
قد میکشد
به بلندا ا ا ا ا ی همین دیوار
های قلبِ من !!
در این خانه ی پر سایه !!
کمتر بگو
آفتاب بیا
آفتاب بتاب
بگو
باران ببــــار
باران بــــــــــــــبار
باران ببـــــــــــــــــــــــار
آفتاب بتاب
بگو
باران ببــــار
باران بــــــــــــــبار
باران ببـــــــــــــــــــــــار
( تاریک باد خانه ی مردی ، که نمیجنگد برای زنی که دوستش دارد )
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:30 توسط پاییزان
|
و یک شب ...
و یک شب
همه چیز از خاطرش میرود
شب را صبح میکند
بدونِ ماه
بدونِ مهتاب
بدونِ آغوشِ من
بدونِ گرمای شهوت انگیزِ تنِ من
همه چیز از خاطرش میرود
شب را صبح میکند
بدونِ ماه
بدونِ مهتاب
بدونِ آغوشِ من
بدونِ گرمای شهوت انگیزِ تنِ من
و چند روزِ بعد
دیگر چیزی
هیچ چیزی به یادش نمیآید
نه عطرِ جنگلیِ من که وحشیاش میکرد
نه شانههایِ عریانی که بوسه میطلبید
نه خندههای مستانهای که نبضش را به بازی میگرفت
نه عشقی که در کنار تمام نبود های دنیا به بودنم میارزید
نه حتی شعر هایم
شعرهایی که دنیا را به پشیزی میفروخت
تا از او بنویسد
و یک شب
آخرین شب
آغاز تنهاییِ شاعری است
که از خالیِ بی پایانش
مینویسد ... برایِ هیچکس ها در آینده
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:16 توسط پاییزان
|
تنها تویی 