شالگردنی ات را بینداز بانو...

عرف فصل ها را بر هم نزن بانو
شالگردنی ات را بینداز
چشم امید این اسکیمو به آغوش توست..
می خواهم تمام زمستانم را
در آغــــــــوش تو به خواب روم..
.
.
.
تو هنوز نمی دانی
که شالگردنی ات،
خط استوای من است
در آغوشش که می روی
کسی جای فصل ها را در من عوض میکند..

شالگردنی ات را بینداز بانو...


جناس تام ...

پلک هایت را بلند کن

خورشید به جان چشم هایم بیافتد

پلک بزن

دنیا را به حرف بیاور / که با اولین نگاهت

دست هایت را در تقدیر من رو کنند

بگو ......... از کلمات چه پنهان

زبان دنیای تو را فهمیدن / لذت خودش را دارد

بگو ...... این / آغوش کیست

که با خوشبختی های من / جناس تام دارد ؟


مجازات ...

تنها / ترم کن

مرا / که در همین فاصله از لب های تو

خشکم زده است

بیانداز / صراط موهایت را به جان آخرتم

وقتی برای مجازات / تر و خشک نمی شناسی


12/12/12

12/12/12

مثل روزهای دیگر تلخ است

وقتی تو؛حوالی آغوشم پرسه نمی زنی

ساعت 12:12 اشک هایم را به پرنده ها خواهم داد

بی کسی ام اتفاقی نیست / تو رفته ای

امروز باران خواهد بارید/ پرنده ها با ابرها رفیق هستند

ساعت 12:12 هرجا هستی، چتر یادت نرود

تولدت مبارک ...

امشب شب توست و من

  تمام دلتنگیهایم را

به جای تو

 در آغوش می کشم

چقدر جایت میان بازوانم خالیست ...

تولدت مبارک عزیزم ...


سمفونی  ...

گیتارم را می آورم / قلبم را همچنین

تو هم خودت را بیاور / آغوشت را همچنین

شهرمان دریا ندارد

می نشینیم لب حوض خانه ی مادربزرگ

من عاشقانه گیتار می زنم / تو نت به نت بخند

ببین گنجشک ها عاشق شده اند

می رقصند / با سمفونی خنده هایت

دیوانه ...

ديــوانــه ام

کــم دارم،

دو تختــه

کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!

مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدي،

تــا مــن

گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه اي بــاشــم

کــه سمفــونــي خنــده هــايــت را بــه

بتهــوون، فخــر بفــروشــم . ..

بی خوابی ...

شب ها خوابم نمی برد

وقتی می دانم صبح / وقت رانندگی


این کمربند لعنتی؛تو را آغوش می گیرد


کمربندها،خیلی چشم چرانند


جغرافیای تنت ...

لبانت را

از رگ گردن که

به من نزدیک تر میکنی

چشم بسته

جغرافیای تنت را از بحر می شوم

آنقدر که

رویای لمس تو در من

از هیچ ویلچری حساب نمی برد..

که تیک و تاک قلب تو

گوش شـیطان را کــر می کند..


بگذار

شوخی لبانت را همیشه جدی بگیرم

می خواهم

بی برو برگرد هدایت شوم

به صراط مستقیم آغوشت..

تابه خواب رود

تمام دغدغه های مردی

که از کافر شدن به هیچ دینی

به اندازه افتادن

از ارتفاع سینه های تو وحشت ندارد..

عطر فرانسوی ...

پاهایت روی سلول های نمدار کوچه

آسمان کوچه پر شده از گنجشک های چشم سفید

تو آمده ای

خوب می دانم

این بوی عطر فرانسوی از آن کیست...

قدم بزن ...

توی دفتر شعرم قدم بزن

همین حوالی / قافیه ها را پس و پیش کن


غزل هایم را شعر نو کن


اصلا بخند و همه ی واژه ها را در به در خودت کن


بگذار من بمانم و دفتری که دیگر شعر ندارد


فقط بوی خنده هایت، لای برگه هایش جا مانده

ذره بین ...

حکایت عجیبی دارد

لب های خشک من وگونه های تو

شبیه یک ذره بین روبروی خورشید

گونه هایت را که دور و نزدیک می کنی

آتش می گیرم....


دندان گیر ...

وقتش شده است

خوش باوریم را / حلاجی کن

گردن کج کرده ام

به بودن ..... یا بریدنت .......

سرنوشت / هرچه باشد می ارزد

اگر از دست های تو رقم بخورد

رشته کن / پنبه هایی را که زیر سر داری

برای من

دروغ هم / از لب های تو

دندان گیر است ......

این روزها شاعر نیستم ...

و اگر می‌‌نویسم
به شوقِ خلق احساس در لحظه است
نه به عشقِ ابدیت یک نام

کاش می‌‌دانستی
ماندگاری افسانه های جاودانه را
به یادگاری ثانیه‌های با تو بخشیده ام

کاش می‌‌دانستی

که این روز‌ها شاعر نیستم
عاشقم
که شاعر پر از خواستن است
و عاشق چه بی‌ خواهش

پسر بچه ...

بانو !

اگر کلاهم را از سرم بر دارم
و دستان خسته‌ام در جیب‌هایم باشند
و اگر شما اشک‌هایم را
و التماس چشم‌هایم را
ندیده بگیرید
پسر بچه‌ای خواهی‌ یافت

که هر بار نگاهش می‌‌کنید

سرخ میشود
و بی‌ هیچ حرفی‌

انگار دیرش شده باشد

تا سر کوچه

می‌ دود

و می‌‌دود

و می‌‌دود

و پشت اولین دیوار

زانو میزند

و قلبش می‌‌تپد

و می‌تپد

و می‌تپد

بانو !

با پسر بچه ای که چنین شرمگین در من زندگی‌ می‌کند

چگونه اعتراف کنم

که دوستت دارم ؟

باران ببار ...

تو نیستی‌

دل من

قد می‌‌کشد

قد می‌کشد

قد می‌‌کشد

به بلندا ا ا ا ا ی همین دیوار

های قلبِ من !!

در این خانه ی پر سایه !!

کمتر بگو

آفتاب بیا

آفتاب بتاب

بگو

باران ببــــار

باران بــــــــــــــبار

باران ببـــــــــــــــــــــــار


( تاریک باد خانه ی مردی ، که نمی‌‌جنگد برای زنی‌ که دوستش دارد )

و یک شب ...

و یک شب
همه چیز از خاطرش می‌‌رود

شب را صبح می‌‌کند
بدونِ ماه
بدونِ مهتاب
بدونِ آغوشِ من
بدونِ گرمای شهوت انگیزِ تن‌ِ من

و چند روزِ بعد

دیگر چیزی

هیچ چیزی به یادش نمی‌‌آید

نه عطرِ جنگلی‌ِ من که وحشی‌اش میکرد

نه شانه‌هایِ عریانی که بوسه می‌طلبید

نه خنده‌های مستانه‌ای که نبضش را به بازی میگرفت

نه عشقی که در کنار تمام نبود های دنیا به بودنم میارزید

نه حتی شعر هایم

شعر‌هایی‌ که دنیا را به پشیزی می‌‌فروخت

تا از او بنویسد


و یک شب

آخرین شب

آغاز تنهایی‌ِ شاعری است

که از خالی‌ِ بی‌ پایانش

می‌نویسد ... برایِ هیچکس ‌ها در آینده