و یک شب
همه چیز از خاطرش می‌‌رود

شب را صبح می‌‌کند
بدونِ ماه
بدونِ مهتاب
بدونِ آغوشِ من
بدونِ گرمای شهوت انگیزِ تن‌ِ من

و چند روزِ بعد

دیگر چیزی

هیچ چیزی به یادش نمی‌‌آید

نه عطرِ جنگلی‌ِ من که وحشی‌اش میکرد

نه شانه‌هایِ عریانی که بوسه می‌طلبید

نه خنده‌های مستانه‌ای که نبضش را به بازی میگرفت

نه عشقی که در کنار تمام نبود های دنیا به بودنم میارزید

نه حتی شعر هایم

شعر‌هایی‌ که دنیا را به پشیزی می‌‌فروخت

تا از او بنویسد


و یک شب

آخرین شب

آغاز تنهایی‌ِ شاعری است

که از خالی‌ِ بی‌ پایانش

می‌نویسد ... برایِ هیچکس ‌ها در آینده