آغوش ...



خود را در آغوش بگیر و بخواب !

 

بانوی پریشان شب دغدغه !

 

هیچ کس پریشانی ات را

 

شانه نخواهد کرد

 

این جمع ، پر از تنهایی است ...


می روم ...


مي روم از رفتن من شاد باش

                    از عذاب دیدنم آزاد باش


گرچه تو تنها تر از ما می روی

                  آرزو دارم ولی عاشق شوی


 آرزو دارم بفهمی درد را

                  تلخی برخوردهای سرد را


سکوت ...


سکوت مي کنم در جواب اين همه سوال

در کنار اين همه بغض

در هواي اين همه اشک

سکوت مي کنم شيدايي ام را ...


از طرف یه آدم برفی ...


خوابها می گفتند:

تا چشم های تو راهی نیست

ابر باید بود
باران باید شد
...هم حوصلۀ ساعتها
سر رفته است دیگر
هم طاقتِ روزها

فاصله کم نیست

رؤیای رفته ام