تنهام ...


ماهیگـــیر دلـــــش ســـوخت

ایــــــن بـــار ماهــــی قلاب را رهـــا نمی کـــــرد

چقـــــدر تنــــهاس...!!!


اینجا زمین است ، حوا ...


در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست و هیچ خیابانی
بن بست ها اما فقط زن ها را می شناسند انگار
در سرزمین من سهم زن ها از رودخانه هاتنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند
اینجا اسم هیچ بیمارستانی مریم نیست
تخت زایشگاهها اما پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک مسیح را آبستن نیستند
من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد

اینجا زمین است حوا بودن تاوان سنگینی دارد...


غصه ...


کمی از غصه هایم یاد بگیر که وقتی بودی با فکر رفتنت و وقتی رفتی با

فکر بر نگشتنت همراه من ماند!!



مات ...


رُخ به رُخ که شدیم

من مات شدم... !

و تو چون پادشاهی که

از اینگونه فتح ها را زیاد دیده است

بی اهمیت ، رد شدی

چقدر باید؟


چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شم.
تنـــم نلــرزد.....
بغضــم نگیــرد.....

سخت چسبیده ام ...


به هیچ روزی پ‍‍س ات نمی‌دهم!


به هیچ ساعتی

به هیچ دقیقه‌ای

به هیچ، هیچی!

سخت چسبیده‌ام

تمامت را...


قلب یخی ...


آنقدر مرا سرد کرد

از خودش
از عشق
...
حالا
بجای دلبسته...‌ یخ بسته ام!....
آهای!
روی احساسم پا نگذارید

لیز می‌‌خورید......


دستفروش ...


مهربانم

دیگر نگران تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته

و کوکانی که پشت چراغ های قرمز

به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند

معجزه ...


من اینجا،


دلم سخت معجزه می‌خواهد

و تو انگار،

معـجزه‌هایت را

گذاشته‌ای برای روز مـبادا…


بی قرارم ...


بی قرارم انقدر بی قرار

که اول شخص و دوم شخص برایم بی معنی است..!!

ترا نمی دانم...

واژه ها را کم اوردم

برایم کمی

فقط کمی

م

ا

بیاور

فقط یکی!!!


بید مجنون ...

صدای باران را می شنوی؟..... ...... باران می آید!! میان بغض تولد لحظه های بی قراری ام همیشه کسی است برای آمدن،که هرگز نیامده است! و من به پاییز گفته ام که اگر او بیاید حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد تا بهار دیگر، دلش را نسوزاند با رنگ! و من و پاییز او را از پشتِ بیدِ مجنون هایی که به باد باج نمی دهند، صـــدا مــــی زنیم! "

شیر و آهو ...


اسم قاشق رو گذاشتی قطار...هواپیما...کشتی ....
تا یک لقمه بیشتر بخورم ..!
یادت هست مادر؟
شدی خلبان ؛ ملوان ؛ لوکوموتیوران..! می گفتی بخور تا بزرگ بشی
قوی بشی ؛ آقا شیره بشی.!
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم
حتی بغض های نترکیده ام را...
سالها گذشت و من بزرگ شدم ؛
اما هر وقت که جلوی آیینه می ایستم ؛
سایه ای از شیری را می بینم که تنها دلخوشی زندگیش اینست که هر روز غروب ؛
در بکرترین نقطه رؤیاهایش به بهانه خوردن آب ؛
تنها آهوی باقی مانده بیشه خیالش را ببیند

کرکس صفت ...

كز میكنی در كنج اغوشش ... ولی جای تو نیست

كنج قلبش جای تو تنها كه نیست

آنكه روزی از برایت صد غصه داشت

در درون قلبش امروز ، شوق دیدار تو نیست

چشم او روشن به دیدار كسان

ناكس كركس صفت، خوش نشین گشته، دگر جای تو نیست


التماس ...


دلم برایت تنگ می شود!

عظمت ِ کدام ثانیه ها ، تاب ِ فهمش را دارند؟

کمی عقب تر از تو،

دستهایم آرزوهایشان را التماس می کنند!

و همه جا منطق،

حدود، تعیین می کند!


همه چیز سرجایش است!


همه چیز سرجایش است!

جز چشمان من ،

که برای دیدنت ،

دلم را به دور دستها برده است!

تا برگشتنش،

حرفهایت را از قول ِ قاصدکها می شنوم........!


خیانتکار عاشق ...


در شهر صدای پای مردمی است که هم چنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند. مردمانی که صادقانه دروغ می گویند و عاشقانه خیانت می کنند....