اسم قاشق رو گذاشتی قطار...هواپیما...کشتی ....
تا یک لقمه بیشتر بخورم ..!
یادت هست مادر؟
شدی خلبان ؛ ملوان ؛ لوکوموتیوران..! می گفتی بخور تا بزرگ بشی
قوی بشی ؛ آقا شیره بشی.!
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم
حتی بغض های نترکیده ام را...
سالها گذشت و من بزرگ شدم ؛
اما هر وقت که جلوی آیینه می ایستم ؛
سایه ای از شیری را می بینم که تنها دلخوشی زندگیش اینست که هر روز غروب ؛
در بکرترین نقطه رؤیاهایش به بهانه خوردن آب ؛
تنها آهوی باقی مانده بیشه خیالش را ببیند