اسم قاشق رو گذاشتی قطار...هواپیما...کشتی .... تا یک لقمه بیشتر بخورم ..! یادت هست مادر؟ شدی خلبان ؛ ملوان ؛ لوکوموتیوران..! می گفتی بخور تا بزرگ بشی قوی بشی ؛ آقا شیره بشی.! و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را... سالها گذشت و من بزرگ شدم ؛ اما هر وقت که جلوی آیینه می ایستم ؛ سایه ای از شیری را می بینم که تنها دلخوشی زندگیش اینست که هر روز غروب ؛ در بکرترین نقطه رؤیاهایش به بهانه خوردن آب ؛ تنها آهوی باقی مانده بیشه خیالش را ببیند
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 13:42 توسط پاییزان
|