صدایم کن ...

تو حرف می زنی و
من در حنجره ات قد می کشم.. و
گویی کسی
آرشه امید را
روی تارهای صوتی ات می کشد
تا روی پای این گوشی گستاخ بایستم و
به تمام دفترچه تلفن فخر بفروشم..

تو حرف می زنی و ساعت در من
دیگر سینه خیز نمی گذرد..
تو حرف می زنی
و من سر صحبت را دوباره با زندگی باز می کنم..
وقتی انگیزه را
با هر خنده
درون قلبم به امانت می گذاری تا
ایمان می آورم صدایت همبستگی خونی دارد با امید..


صدایم کن
صدای تو خوب است..،
صدایت را از گوش من پس نگیر
نگذار زندگی در من بلاتکلیف بماند..

در من زنی به وسعت تو ...


در من زنی به وسعت تو
موهایش را شانه میزند
و من با خودم فکر میکنم
حریمِ کدامین خیال را شکسته ام
که اینگونه حقیقت میشوی در باورم؟
باور کنی یا نه
باشی یا نباشی
دوستت دارم
فرقی نمیکند خیال باشی
آرزو باشی
یا عکسی در قابِ این مانیتور
فرقی نمی کند که شعرِ کدام شاعر را میخوانی
فرقی نمیکند که میشناسیم
یا اینکه من تو را میشناسم
فرقی نمیکند که روی نیمکتی دو نفره نشسته باشیم
فرقی نمیکند که لبخندت سهم من بود یا دیگری
فرقی نمیکند که خوشحال بودیم یا ناراحت
همین را میدانم که دوستت دارم
و تو میشوی شروعِ حرف زدن
خودخواهیم را ببخش
ببخش که تو را به خواب میبینم
ببخش که واژه به واژه ی شعرم از تو داد میزند
ببخش عاشقت هستم
...............................
در من زنی به وسعت تو
هر روز خاطرم را پریشان میکند
و هر شب به شکلِ زنی شبیه تو
آوار میشود بر بی کسی این اتاق
و تا خودِ صبح ، عریانِ عریان
بغض می زاید بر دامن کاغذ
و من روزی هزار بار لعنت میفرستم
بر این دوست داشتنهای یهویی

(تقدیم به عزیزترین تمام روز هایم ... SAMI)

تنها تو باش ...

جنگ های بسیاری شروع می شوند

خشاب ها خالی و پر می شوند ... تا برانکاردها
پر و خالـــــی شوند

دیکتاتورها هنوز دست به کمر ایستاده اند

و هر غروب  خدا با پای چوبی اش

از صف جنازه هایی

که عکس معشوقه هایشان در جیب پنهان کرده اند ،
عبور می کند

و من تنها به این دلخوشم / که تو هستی ...

به اینکه ...
آرامت / از سر هر اقیانوسی زیاد است و 
آشوبت

دل هر زرادخانه ای را می لرزاند ...

تو / باش ... تنها تو باش ...

که جهان به یاس فلسفی هیچ خدایی تن ندهد