بلندی ...


همیشه از بلندی میترسیدی

وحشت داشتی از پرواز

حالا که از ارتفاع چشم من افتادی

میخواهی از پشت بام بپری...


دیشب به ياد زلف رهايت گريستم

  ميان خاطره هايت گريستم 

غمگين ز عمق غربت ايام بي توام

خوبم! غريب وار برايت گريستم

ديگر به انتظار كدامين بهانه اي ؟!

مانند ابرها به هوايت گريستم

در من نمرد اشك تو در واپسين غروب

من هر غروب بي تو به جايت گريستم

بنگر كه ماند دل به كمندت؟ نگاه كن!

جز من كه جاودانه به پايت گريستم...


غزلی برای تو

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت   نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

 

تورا به زمستان قسم بمان ...


برای فرار از دلتنگی تا اولین باران صبر کن



دلتنگی؟

می‌دانم.

خسته‌ای؟

می‌دانم.

تنهایی؟

ناگفته پیداست.

حرف‌های ناگفته بر دلت سنگینی می‌کند؟

این را هم باور کن از شیوه‌ی سنگین نفس کشیدنت، خوب می‌دانم.

بغض راه نفس کشیدن را بر تو سد کرده؟

از هق‌هق لابه‌لای حرف‌زدنت پیداست.

دلت هزاران هزار خرمن گریه بهانه دارد؟

چشمان گاه خیس تو، بهترین شاهد است.

از نوشتن خسته شده‌ای؟

از نانوشته‌هایت پیداست،

از پریشانی حرف‌هایی که گاه و بی‌گاه


با خطوطی نامنظم می‌نویسی

و از این دست‌هایی که دیرزمانی‌ست با نوشتن بیگانه‌اند،


خوب می‌خوانم.

از قرار معلوم، اهل درد دل‌ کردن هم نیستی؟

خوب این هم نظری است، طرز فکر و روشی است.

سکوت تو بهترین مدعاست که:

ناگفته‌هایت، تلنباری است بر حرف‌های ناگفته‌ات.

می‌خواهی حرف بزنی ولی نمی‌دانی چه بگویی؟

پریشان‌گویی‌هایت، لرزش واژه‌هایت، داد می‌زنند.

همه‌ی این‌ها را می‌دانم، باور کن می‌دانم خوب هم می‌دانم.

ولی باور داری که زمستان، انتظار تو را می‌کشد؟

باورت می‌آید هنوز هم زمستان چشم‌انتظار توست؟

پس بمان، برای خاطر زمستان هم که شده بمان!

باور کن زمستان هنوز تو را دوست دارد.

تو بمان، باور کن ضرر نمی‌کنی.

فقط تا همین زمستانِ پیش‌رو صبر کن

آن‌وقت خواهی دید که این صبر تو، زیاد هم بده نبوده است.

شنیدم، خودم با گوش‌های خودم شنیدم که زمستان می‌گفت

بی‌صبرانه انتظار آمدنش را و آمدنت را می‌کشد.

یعنی زمستان، تو را و خودش را یک‌جا انتظار می‌کشد.

چه می‌کنی؟

می‌مانی؟

می‌مانی تا دل زمستان را شاد کنی؟

یا می‌روی و زمستان را ناامید؟

چند روز قبل وقتی همه، بی‌صبرانه آمدن بهار را در انتظار بودند،

و هیچ‌ کدام نه آمدن بهار را دیدند و نه رفتن زمستان را،

دیدم که بهار، هم‌آغوش زمستان بود.

بهار و زمستان را می‌گویم، دست در دست هم! باور کن.

شاید زمستان امسال هم

مثل همه‌ی زمستان‌های قبل، بی‌حتی یک بدرقه‌ کننده برود.

هیچ‌ کس بغض آخرین نگاه زمستان را به یاد دارد؟

ندارد، ایمان دارم که به یاد ندارد.

چرا زمستان را فقط در سرمای سوزان دی‌ماه آن می‌بینیم؟

برف زیبایش؟

باران زندگی‌بخشش؟

غروب‌های عاشقانه‌اش؟

جویبارهای گاه و بی‌گاهش؟

غرش ابرهای زیبایش؟

برق خیره‌کننده در دل شب‌های تارش؟

صدای نم‌نم بارانی که سقف شیروانی را

چونان دل‌انگیزترین ترنم موسیقی به رقص می‌آورد؟

روزهای برفی و برف‌بازی و...؟

چرا این‌همه زیبایی را فقط به‌خاطر کم‌طاقتی خودمان نادیده انگاریم؟

بمان


بگو

بنویس

بخوان

حرف بزن

بخند

گریه کن

شاد باش

ساعت‌ها در غم دوری و غربت در خودت فرورو

اصلاً چند شبانه‌روز سکوت کن

داد بزن

گلایه کن

همه‌ی بغضت را در فریادی خلاصه کن

بر سر هرکس و هرچیز:

آسمان!زمین!رود!دریا!درخت!بیابان!

حتی من، آری من!!

که خواستی فرودآور، اما

برای این‌که دلتنگ نباشی

برای این‌که صبر داشته باشی،

فقط نرو

نمی‌گویم سال‌ها صبر کن

نمی‌گویم هم‌چنان بی‌هیچ تغییری بمان

فقط

آری فقط و فقط

برای فرار از این دلتنگی مرگ‌آور،

تا زمستان پیش‌رو صبرکن.

شنیدم

باور کن شنیدم

گفتی صبرت تمام شده

دیگر نمی‌توانی

پس بیا و برای همراهی هم که شده،

برای هرچه دلت می‌خواهد اسمش را بگذاری،

اصلاً برای فرار از این دلتنگی،

تا اولین باران صبر کن.

نگو زیاد است که شایدهمین فردای امروز،

بارانی بباردشاید دو روز دیگرمی‌دانم،

می‌دانم باورت نمی‌آید اماشاید هفته‌ی دیگر،

آن باران رهایی‌بخش باریدن گرفت پس برای فرار از دلتنگی،

تا اولین باران صبر کن

تا اولین باران

تا اولین قطره از اولین باران

فقط همین‌قدر صبر کن

تا اولین قطره‌ای که از آسمان بر گونه‌های سرد و مچاله‌ات فرود آمد.

همین که حس‌‌کردی باران می‌بارد،

آن‌وقت باور خواهی کرد بخشش و مهربانی را،

زمستان را آن‌وقت خواهی دیددلتنگی تو،

دیگر نای حرف زدن هم ندارد.

اولین قطره را که حس‌‌کردی،

نسیم دل‌انگیز بخشش زمستان را با تمام وجودت،

تنفس خواهی کرد.

اولین قطره‌ی باران را که بر گونه‌هایت حس‌کردی،

هرچه دلت گفت، همان را انجام بده.

پس شد تا اولین قطره از اولین باران

حال فردا یا فرداهای پیش‌رو فرقی نمی‌کند

تنها و تنها تا اولین باران برای فرار از هرچه دلتنگی،

تا اولین قطره از اولین باران صبر کن.

 



پس از دیدار تو
همواره شادمان بوده ام
ولی دائم در نگرانی
نگران اینکه شاید از من ناامید شوی
نگران اینکه دوستی مان به پایان رسد
نگران اینکه شاید از بودن با من شاد نباشی
نگران اینکه شاید برای تو اتفاقی بیفتد
عاشق تو شده ام
و شاید نگرانی فراوان من
به خاطر عشق من به توست

تو ...


شکستم بلور خودم را

خالی از خودم بود

حالا میخواهم بچسبانم

تکه های خودم را

می شود تو.


چه خوب ...


راجع به تو حرفهای زیادی میزنند

هرروز تورا با کسی میبینند

راجع به من اما یک حرف

چه خوب که مُرد و ندید.


کوه ...


هرگز دوباره برنگرد

بُگذار یادم نیاید گاهی خوب هم بوده ای

هرگز نگو دوستم داری

بُگذار یادم نیاید من همیشه متنفر بوده ام

عذاب میکشم

اما اینکه تقاص نیست

نه من هیچ کار اشتباهی نکرده ام

فقط گاهی خیانت و کمی هم گناه

چیز بیشتری نیست باور کن

همیشه انقدر بودی که نمی دیدمت

وقتی خسته میشدم دلتنگ بودم یا دلمرده

تو همیشه بودی

 کوه کوتاه قامت استوارمن

هرگز برنگرد میخواهم در نبودن بیشتر بشکنم.


خدایا ...


خدایا تنها اگر گذاشته ای مرا بگو

دیگر نگاهم نمیکنی اگر بگو

یادت رفت؟

 بنده ای را که مصائب عالم بشریت را

با او آزمایش میکردی

حتی مست اگر باشم

اگر گناهکارترین بنده ات باشم

باز هم خدای منی

نمیتوانی خودت را از من بگیری.


عاشقانه همراه من گام بردار

به من از آن بگو
که توان گفتنش به دیگری را نداری

با من بخند
حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی

با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی

تمام زیبایی های زندگی را
با من شریک باش
و در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن

با من
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم

در شادیِ هر چه می کنم
شریک باش

برای رسیدن به آرزوهای مان
یاری ام کن

با آهنگ عشق مان
با من برقص

بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم

بیا تا ابد
در هر قدم از این سفر
یکدیگر را
عاشقانه
در آغوش گیریم.

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سال می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و

برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی آن اصرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار

او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم

که جان شد با من او

ناتوان بود و

توان شد با من او.............