خدا حافظ ...


بانو!
فراموش کن‌ آدمک‌های برفی را
دل به گرمایِ دست‌هایِ من بده
به گمانم شهرِ سردِ شما
مردِ عاشق
به خود ندیده است
خدا حافظ یخبندان
خدا حافظ روز‌های بی‌ عشقی‌
خداحافظ بانو ی خسته ی من
مردِ شما
این بار
با بهار می‌‌آید


پنج دقیقه ...


از سیگار که کمتر نیستی..

پنج دقیقه وقت بگذار

و تنهایی ام را نوازش کن..

تنها پنج دقیقه

به قدر به فکر فرو بردن

دغدغه های بزک دوزک کرده مردی که هنوز

انگشت به دهان حماسه آغوش توست..


پنج دقیقه وقت بگذار و کمی مرد را گریه کن

که لای انگشتان خودش گُر گرفته است

اشک هایت را

خیرات آتش درونش کن..

کمی آغوش به سرش بیاور

تا تمام شب را

به بوی تنت متهم کند..

که از خیر خواب بگذرد و از کابوس عقب بماند..



پنج دقیقه تنها

برای اعتراف گرفتن از شب های مردی که

دست نشانده نبودنت هستتند..


پنج دقیقه وقت / بگذار شب هایش آبستن اتفاق تو باشند..


اکسیژن ...

مرا در خانه تنها نگذار

بدون اکسیژن نگاهت

هر دقیقه،یک سال پیرتر می شوم

به خیابان می روي

نیم ساعت بعد

بر می گردي

و تو روي کاناپه

عاشقی را با موي سپید می بینی

که سی سال از عمرش گذشته


زندگی من ...

زندگی مثل چشمان توست

بارانی،پر از رعد و برق

گاهی آفتابی

زندگی مثل لبان توست

گاهی برایم می خندد

گاهی اخم می کند

عاقبت هم نفهمیدم

تو،زندگی هستی

یا

زندگی خودِ توست !؟


بوسه نمی خواهم ...

مرهم زخم های کهنه ام کنج لبان توست!

بوسه نمی خواهم،چیزی بگو


مزرعه موهایت ...

روسری که
شرش از سر موهایت کم شود
رویا سرایت می کند
به مردمک های رنگ پریده ای
که هیز زیبایی ات می شوند..
تا
آرزو به دل بادی شوم
که شانه به سر موهای تو می شود..


اگر دلت را باد زد
بیا حوالی دست های من..،
مزرعه موهایت
مترسک می خواهد بانو..