آرام بخواب ...
سر بر سینه ام می گذاری
ریتم قلبم تغییر می کند
نزدیک به نزدن
نه ،
به احترامت می ایستد
تا مبادا
از خواب فرشتگان باز مانی
آرام بخواب فرشته ی احساسم...
سر بر سینه ام می گذاری
ریتم قلبم تغییر می کند
نزدیک به نزدن
نه ،
به احترامت می ایستد
تا مبادا
از خواب فرشتگان باز مانی
آرام بخواب فرشته ی احساسم...
زیباتر از قصه های
هزار و یکشب ست بانو
حتی ناز تر از
شهرزاد قصه گو
ببین
تو وقتی هستی
چه زیبا می بافم
خیال ِ در کنار هم بودن را
حتی رنگین تر از
بساط عیش ِ پادشاهان
با من بمان تا
تن پوشت کنم این
خیال بافته را...
وقتی فرسنگها دوری از من
گرمم میکند این تن پوش ِ خیال
میخواهم خلقت کنم
بیا لب بر لبم بگذار
تنت بر تنم گره کن
این تازه اول راه است
من و چشمانی خمار
من و دستانی بی حس
تو و واژگانی مست
تو و زایشی بی پروا
و چه زیبا خدایی میکنم
واژگانی که عطر تو را دارند...
نفس بانوی من
تو زاده خدایی هستی که
حتی سرزمینی برای خدایی ندارد...
من آن مترسکی که عمریست
نگهبان گندمزار موهای توام
تا نفسی در من هست
نترس از نگاه هیز کلاغان
مرا ببخش اگر
دستانم از تو کوتاه است
مرا ببخش اگر
گرفتار ِ بی رحم فاصله هایم
همین بس که
دنیایم را ارزانی تو میدارم
دلی پر درد اما عاشق را
احساسی پیر اما زلال را
و دستانی پینه بسته اما محتاج را
فقط بگذار دستانم
نوازشگر موهای رها در بادت باشداگر باد مجالی داد
بافتن موهایت با من...
غمگینم شبیه خیالِ نمور ِ تو که
به جان بیقرارم غُـــــر می زند..
غمگینم، درست شبیه به همین
غدۀ نبودنت که حالِ زندگی ام را بدخیم کرده است..
در شمایلِ یک سرطان
در باورم ریشه دوانده است و
مدام مرگ را
میان زندگی ام، به کُرسی می نشاند
با یک بغل اتفاق ِ عشق از راه می رسیدی..
دستی به سر و صورت ِ پریشان ِ شعرهایم می کشیدی..
و تکذیب می کردی، شایعۀ شوم نیامدنت را..
این زندگی بی تو
آنقدر تنـــگ است که
به تن ِ تنهایی ام زار می زند..
دلم برای دختری تنگ شده که
عاشقانه های آرامم را همیشه به وقت ِ
نصف النهار ِ نگاهش می سرودم تا بهم نخورد
حولِ مدار ِ آغوشش آفریده بودم..
دلم بهانۀ دختری را می گیرد که
عشق را هر شب
لابلای گیسوانش پا گشا می کردم تا
جهان نیفتد از چشم ِ شاعری که
یگانه تعریفش از عشق و
کلافه می شوم در
امتداد ِ گره های کور ِ این لکنت که
ادا نمی کنند
حق ِ شعری را که بی او
یک جای شاه بیتش همیشه می لنگد..
آمدن روز
ربطی به خورشید
یا صدای گنجشک ها ندارد
تو باید
موهای سیاه ات را کنار بزنی
ابتدایش را که به روی هم نیاوردیم
بیا انتهایش را هم....
ببین..، وقتی نمانده است
بیا تقدیر را برگشت بزنیم
کمی در هم اتراق کنیم
اتراق یعنی
از آرامش مدیونِ به آغوشت که بگذرم
این شعرهای گاه و بیگاه، نمک پروردۀ خنده های تو اند..
و چشمانت..
آه چشمانت هنوز
آبستنِ اتفاق ها.. یی است که باید
در آغوشِ من رخ دهند..
ابتدایش را که به روی هم نیاوردیم..
بیا و لب های رفتنم را گاز بگیر.. و
با کلاسیک ترین زنانگیِ دنیا
تنها دلم را ببر
که نازت را بکشم به رخِ رفتن
تا انتهایش را هم..
می دانی.. انتهایش را هم می شود
..باور کن می شود به روی هم نیاوریم..