شب میلاد من است...


خانه ام تاريك است

خبر از نور و گل وشادي نيست

نقشي از من هم

در يادي نيست

شمع ها خاموش اند

همه جا غرق سكوت

كسي در شب ميلادم مهمانم نيست

هيچ كس با خبر از بغض فروخورده ي من

با خبر از غم پنهانم نيست

من فقط هستم وتو

روبرويم در قاب

عكسي از خاطره هايي دور

و نگاهت كه به من مي گويد

"شب تنهايي تو

من دلم گرم به طنازي عشقي دگر است"

شب ميلاد من است

ماه هم از من بي خبر است

و نميداند

كه در اين بزم حقير

جاي تو خالي بود

آسمانم ابري است

كاش باران مي زد

تا كه از هق هق دور از تو نترسم اينبار

تا كه مجبور نباشم با بغض

خنده اي تلخ به تو هديه كنم

به همان عكس گرفتار به قاب

شب ميلاد من است

من به اندازه ي خوشبختي تو دلتنگم

چه كسي ياد من است؟

تو كجايي اي دوست؟

روح من امشب مرد

و دلم سخت شكست

و نگاهم پي غربت تر شد

كسي از راه رسيد

و تو را با خود برد

و تو مجبور شدي

در شب ميلادم

درد در جعبه ي روبان زده ات بگذاري

و كمي اشك كمي تنهايي

تا به من هديه كني

و نه حتي يك شعر

و نه يك نامه ي كوتاه

كه رويش بنويسي

تقديم به تو

چشم من مانده به راه

خبري مي رسد امشب ز دل ساده و دريايي تو؟

شب ميلاد من است...


شوق ...

بالا و پایین پریدنم از شوق زندگی نیست،

ماهی روی خاک چه می کند؟!؟

...

                خسته

اما

                              پابرجا


آزادگان

89/9/9