حسادت ...

درد می کند جای خالی تمام تفاوت هایت

حالا خودم را به روزمرگی می چسبانم ...

و از تمبر ها  سراغ لب هایت را می گیرم ...

نه از نشانی ها دل ِ خوشی دارم نه از جاری شدن

شبیه رودخانه ای در امتداد بیهودگی ...
که تمام وسعتش را

کنار می گذارد
و به کاسه ی آبی که پشت پایت سقوط می کند

حسادت دارد ..........

من بی تو ...


وقتی این حوالی نیستی

این سمت یا آن سمت میله ها فرقی ندارد

منِ بی تو

منِ همیشه در قفس


بدهکار ...

چنگ میزنم به خیالت!
مشتم را که باز میکنم غمگینتر میشوم...
عطر دست هایت می پرد!
کدام را نگه دارم؟؟؟
خیالت را؟؟
عطر دست هایت را؟؟
آن روزهای از دست رفته را؟؟
یا...؟؟
هیچکدام!
من خواب و خیال نمیخواهم!
خودت را کم دارم...!
یادت که نرفته؟
تو یک آغوش به من بدهکاری...