دلم برای دختری تنگ شده که

عاشقانه های آرامم را همیشه به وقت ِ

نصف النهار ِ نگاهش می سرودم تا بهم نخورد


نظم و ترتیب ِ جهانی که

حولِ مدار ِ آغوشش آفریده بودم..


دلم بهانۀ دختری را می گیرد که

عشق را هر شب

لابلای گیسوانش پا گشا می کردم تا

جهان نیفتد از چشم ِ شاعری که


یگانه تعریفش از عشق و


یکتا دلیل ِ زندگی اش، بافتن ِ موهای او بود..

موهایش نیست که

کلافه می شوم در

امتداد ِ گره های کور ِ این لکنت که

ادا نمی کنند

حق ِ شعری را که بی او

یک جای شاه بیتش همیشه می لنگد..