جنگ های بسیاری شروع می شوند

خشاب ها خالی و پر می شوند ... تا برانکاردها
پر و خالـــــی شوند

دیکتاتورها هنوز دست به کمر ایستاده اند

و هر غروب  خدا با پای چوبی اش

از صف جنازه هایی

که عکس معشوقه هایشان در جیب پنهان کرده اند ،
عبور می کند

و من تنها به این دلخوشم / که تو هستی ...

به اینکه ...
آرامت / از سر هر اقیانوسی زیاد است و 
آشوبت

دل هر زرادخانه ای را می لرزاند ...

تو / باش ... تنها تو باش ...

که جهان به یاس فلسفی هیچ خدایی تن ندهد