وقتی که شادی ام متولد شد

وقتی که شادی ام متولد شد، آن را در آغوش گرفتم وبر بام خانه ام ایستادم و فریاد زدم:بیایید همسایه ها،بیایید و ببینید.

چون امروز شادی ام متولدشد

بیایید و این چیزمسرت بخش را که درآفتاب می خندد، در آغوش بگیرید.

اما هیچیک از همسایگان برای دیدن شادی ام نیامدند.

بسیار متحیر شدم!

مدت هفت ماه هر روز از بام خانه ام شادی ام را جار زدم

وهنوز هیچ کس اعتنایی نکرده،

و من و شادی ام تنها، ناخواسته و نادیده مانده ایم.

شادی ام کم کم خسته و کسل شد

چون قلب هیچ کسی جزمن،اورا عاشقانه در آغوش نگرفت و لب هیچ کس دیگری،لبهای اورا نبوسید.

شادی ام از تنهایی مُرد.

و اکنون فقط شادی مرده ام را با یادآوری غم مرده ام، به خاطر می آورم.اما خاطره برگ پاییری است که در هنگام وزش باد برای مدت زمان کوتاهی زمزمه می کند و بعد خاموش می شود...