دست خودم که نیست

این خطوط گیج

که زیبایی تنت را سیاه قلم کشیده اند

شر تمام منطق ها را از سر من کم می کنند..

آنقدر که خلاصه می شوم

در انحنای اندامی که به جان احساسم می افتد



دلم می خواهد

بوسه هایم را در تو بکارم

تا از لبانت زندگی درو کنم..

که به اعتبار تو پشت به شب کنم

و بمانم تا بوق سگ، ولگردی در آغوشت..

آنقدر که

کورمال کورمال

راهم را از میان سر به هوایی سینه هایت

تا سراشیبی سر به زیر چشمانت پیدا کنم..



در خطوط تنت خیره می شوم

و از نگاه مخمورت سیاه مست..

شعر را در ذهنم دست دست می کنم که..

.

.

بگذار شعر بماند برای روزهایی که

لکنت را بشود روی زیبایی تو، قصیده نوشت..