من مثل همیشه بالشم را بغل گرفته ام

خیلی گرم نیست مثل تنت
اما با گرمای تنم گرمش می کنم

دستی نداره که بندازه دوره کمرم
 اما من محکم بغلش کردم

زبون نداره با هم حرف بزنه
اما بهتر .هر چی دوست دارم از طرف تو بخودم می گم

چشم نداره نگاهم کنه
 ولی من چشمان ترا تصور می کنم

هم آغوش امروز من

جان ندارد
عقل ندارد
لطافت
محبت
عشق
................
هیچی ندارد

اما تا دلت بخواهد وفادار است

وفادار وفادار

تو به کثافت کاری هایت ادامه بده

خیالی نیست