(پاییز و من)
همین حوالی ...
از اخم های تا به تایت
تا همین آفتابگردانی که از تو ساعت میپرسد
از رقصیدنت مستقل از تمام ارتفاع ها ...
دست به دامنت بشوم که اندامت را به چشمم نیندازی
تو خستگی هایت را با بازوانم در میان بگذار
من با پشت پلک هایت قرار ِ خواب ماندن بگذارم
روی هر آنچه از تنت دراز کشیده ام .....
من آنقدر از تو در خودم کشیده ام که
هر کلنجاری به لمسیدن ختم شود
بیا ... بیاور ... ببر ...
اما از همین حوالی تا همین حوالی
آنقدر که آب از آب هیچ فاصله ای تکان نخورَد
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 13:53 توسط پاییزان |
تنها تویی
که از لب من
شعر می شوی
هرکس که
لایق
غزل عاشقانه نیست...
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
پیوندهای روزانه
سکوت سپید
قلب شبگرد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشتههای پیشین
تیر ۱۳۹۴
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
آرشيو
پیوندها
قلب شبگرد
سکوت سپید
BLOGFA.COM