از اخم های تا به تایت
تا همین آفتابگردانی که از تو ساعت میپرسد

از رقصیدنت مستقل از تمام ارتفاع ها ...

دست به دامنت بشوم که اندامت را به چشمم نیندازی

تو خستگی هایت را با بازوانم در میان بگذار

من با پشت پلک هایت قرار ِ خواب ماندن بگذارم

روی هر آنچه از تنت دراز کشیده ام .....

من آنقدر از تو در خودم کشیده ام که

هر کلنجاری به لمسیدن ختم شود

بیا ... بیاور ... ببر ...
اما از همین حوالی تا همین حوالی

آنقدر که آب از آب هیچ فاصله ای تکان نخورَد