گفت خوبم ... ولی‌ خسته‌ام ... خیلی‌ خسته
جایی‌ نیست بهتر از اینجا ؟
کمی‌ بهتر؟
گفتم پیدا خواهم کرد
همین روز‌ها کتابِ شازده کوچولو را دوباره می‌ خوانم
دلش را نداشتم بگویم
من حتی خلبان هم نیستم
من شاعری هستم
که برای کودکش به جای گوسفند
یک جعبه می‌کشد با سه سوراخ
من حتی بلد نیستم جای بهتری را برای تو نقاشی کنم
راستی‌
ساکن سیاره ی دیگری اگر نباشی‌ ،
یک ستاره که باید داشته باشی‌ ... نباید؟