صبح انگار نمی‌خواهد بشود
شیشه‌های شراب و بوی گندِ زیرسیگاری
و شتک باران پشت پنجره
و یاد تو
و یاد تو
یاد چشم‌های تو
دست به یکی‌ کرده اید
برای مضحکه کسی‌ که پوستش از انزوا ترک می‌خورد
حواست نیست
من با چشمانی که کنار تختِ خواب تو جا گذشتم
دنیا را دیده بودم
....
یک سالِ دیگر سالگردمان را تنهایی‌ جشن گرفتم
و تو .... حواست نیست