قصه ای در شب...
باد از راه می رسد عریان و عطر آلود
خیس،باران می کشد تن بر تن دهلیز
در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان
ناله های شوقشان لرزان ووهم انگیز
چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
جوی می نالد که"آیا کیست دلدارش؟"
شا خه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
...............
"ای ریغا... در کنارش نیست دلدارش"
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهروی از پشت دیواری
می خزد در آسمان خاطری غمگین
نرم نرمک ابر دود آلود پنداری
تنها تویی 