و حالا تو نیستی و ...
تا به حال
هوا را پاره کردهای؟
تا به حال
آب را شکستهای؟
تا به حال
شيشه بودهای؟
...
نور میشوم
تا از ميانت عبور کنم
آب میشوم
قطره قطره بر کف دستهات
نفس میشوم
در سينهات
حبس میشوم
در آينه
مرا ببين
...
حالا تو نيستی
و تباهی من
از همين لحظه
آغاز میشود ...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 1:21 توسط پاییزان
|
تنها تویی 