نگاه...
تنها نگاه بودو تبسم میان ما
تنها نگاه بودوتبسم!
اما ... نه
گاهی از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
میکوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بودو دست من ..این دوستان پاک...
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وزاین پل بزرگ...پیوند دستها...
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!
تنها تویی 