سراب

 

سکوت

صداقت

تکرار شبها پشت پنجره عادت

تنهایی

مکیدن دلتنگی از سینه ی سکوت

سرود مرگ در هذیان های شوم ساعت

دلتنگی

اذان بی کلام تنهایی

نمار خاطرات بر عزیز ترین لحظه ی من و تو

تو

آخرین وداع

در سرا شیب اندیشه ی سعادت

دروغ

بی تو مردن

ماندن و نشخوار هر ساله پاییز بی مروت

 

گاهی چنان از تو در سفرم

 

گاهی چنان از تو در سفرم که سلامت را نمی شنوم وسايه ات ،

 تنها لباس من عريان ترم ميکند .

گاهی چنان از تو تر می شوم که فکر می کنم همين لحظه ها

ماهی يونس به کامش می کشد مرا تا از ظلمت رها ئ يابم.


گاهی چنان به تو نزديکم که ميترسم برادر يوسفت شوم و چاه و

چشم يعقوب وشور زليخا و نفرين

 و..گاه نيز چنان از تو گم ميشوم که ميترسم خانه ات را پيدا نکنم ،

 کاش می شد که تنها تو دستانم را می گرفتی و سلامی دوباره به

تو که امدی و....

 

شبانه

 

دلم غم دارد امشب

نفس در سینه ماتم دارد امشب

چراغ شمع خاموش

دل پروانه رسوا

فراموش

یکی در کنج این خانه

تو را کم دارد امشب

 

واپسین بوسه

 

آسمان ابری و در یاد تو قلبم به خروش

کوچه ی حادثه سرد ودل این خانه خموش

جای خالی تو و هق هق خاموش قلم

بر تن دفتری از یاد تو در جوش و خروش

تلخی خاطره ی بغض دم آخر تو

واپسین بوسه ی دستان من و پیکر تو

فصل تکراری پاییز و هجوم بد شب

بر همه ی عمر من و صفحه ای از دفتر تو

 

حسرت

عشق    بی تو

فرسود

 رفت    با تو

آسود

قلب ها باطل شد

بیم های سخن زنجره ها کامل شد

تو که می رفتی فریاد زدی

که

مسیحا نفسی می آید

بعد تو

قرن ها در غم دیدار کسی ماند دلم

اما وای

آیه ای نیست

... آینه ای

ساده

 

ساده بودم

مثل یک کوچه ی خاکی در ده

مثل لبخند بهار

به درختان ز خواب آکنده

مثل یک ماهی قرمز که سر سفره ی عید

شاهد عهد و دعا ست

قاصد شعر دل انگیز خداست

ساده بودم ساده

بی دل و آزاده

مثل خود مست و خرابم کردی

قصه ها گفتی و خوابم کردی

رفتی و در دل شب

پشت بی خوابی هر ثانیه آبم کردی

ساده بودم ساده

غمگسارم کردی

بی ترحم به بهار

رنگ بی رنگ غبارم کردی

ساده بودم ساده

 

کاش می دانستی

 

اشکي که از گوشه چشمت
چکيد
تلخواره زهري بود
بر جام آبگون عمر من !

آيا مي دانستي ؟
...


لبخندي
نه از آنگونه
كه به شادي روييده باشد
بر لبانم بود !

آيا مي دانستي ؟
...


كاش
...
ميدانستي ! ...

 

من هم عاقبت

 

او هم عاقبت
چون غبار مي شود
مثل عکس کهنه اي
تار تار تار مي شود
چشمهاي او هم عاقبت
براي يک نفر دگر
مي گسار ميشود
او هم عاقبت
براي يک نفر دگر
يار مي شود

آه

من هم عاقبت ...


 

هر جا هستی خوب و خوش باش

 
به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق
بپسرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد….
گريه مي كرد…..
 

بخت

 

ما بخت هم نبودیم

بختک هم بودیم.

 آنها٬ سه تا ستاره ی کوچک.

قمار وحشتناکی ست٬

                          این عشق.

 ستاره ها سه تا شمع اند٬ حالا

                                   و  تو ٬

قطره

     ق

     ط

      ر

      ه  آب م ی ش و ی...

آب می شوند

            با تو٬

             س ت ا ر ه ها...

 گاه چشم روشنی آسمان٬

چراغی از تاریکی ماه است!

دخترک کولی

به خنده گفته بود ٬

                   اما... 

 

بی وفا

 

بی وفایی ات وفادارتر از وفای تو است

 

پرواز

 

وقـتی پرنده ای را اسیر می کنند ،تا فالی از قفس به در آرد و اهدا

نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی تاشاهدانه ای هدیه بگیرد

پرواز ، ...

، قصه بس ابلهانه ای ست از معبر قـفـس!

 

تقویم ِخسته

 

تا قراری ديگر

همه ی جهان را

ميهمانت می كنم...

می خواهم شمارش فصل ها را

عريان شوم

و از شهاب تقدير بگذرم...

 

  

خيال بانو

 

غزلک
خيال بانو
غصه ام بين که به چه ترفند
به بهانه بهار
سلامم را دوباره باز
به در گاهت آوردهُ به سجده ونياز
غزلک خيال آواز بانويم
شبم بين که چه رنجی می برد
خوار به صبح می کشاند خود را
شايد نور تازه
 با تو خورشيد شود
اما خيال بانو
ايينه حرف تازه نيست
اينکه می دانم
تمام خيالم محالی بيش نيست وتو
ساليانست که رفته ای
.

 

از تو مرا

 

از تو مرا کلامی کوتاه کافيست 

تا مرگ را به دور ترين نقطه عالم

تبعيد کنم 

جائی نزديک خودم به تو 

حوالی خيالت که همواره از من خاليست

پشت يادت

 هر جا که سراغی از من نيست

 

خواهش

 

می گويم مهربان

که تو دستانت

انقدر بلند است

که گهگاه

اشکهای خدا را پاک می کنی

لطفی کن

ستاره بخت مر ا بيدار کن

سالهاست

بی چراغ  راه  توشه

غريب در ظلمت مانده ام

گريه می کند     گريه می کند

آه می کشد

من پر از سوال

کبود می شود  با هق هقش می گويد

قد ستاره ات

از دستهای من نيز بالا تر است

بعد من می مانم و تاريکی و

يک عمر آرزوی پروازی دور

 

بنویس

 

بنویس

شاهین حشمت زاد

 

کوکو (یه خاطره ی همیشگی)

 

   کوکو   گل    نیلوفر   آبی

   پشت پلک من می خوابی؟

می شی خورشید شب من؟

واسه ی    خودم    بتابی؟

   آروم آروم بازی بازی

   با دل تنگم می سازی؟

من هنوز  سله گیر  اون برق  چشاتم

من هنوز در به در تره ی زلف سیاتم

   یکی  از  پاپتیاتم

   یکی  از  پاپتیاتم

 منو  کشتی    منو  کشتی

کشته باشی خوش به حالم

   من  هنوزم   که  هنوزه

   یکی از اون کشته هاتم

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

 

لیلا

 

فریاد زدم که چرخ گردون !

لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد بر آورد که :

خاموش .

گر کم بدهد نخواهد افزون

 

نقطه نقطه

 

تکرار می شوم
در بی رحمی زمان
مثل چهار نقطه آخر حرف هایت
که تمامی ندارد
و نقطه نقطه سطرهایم را به بند می کشد
تو در کجای این حادثه پنهانی
که رد اشک هایم را نمی گیری ...


 

این سطر دیگری ست / که بی تو شروع می شود

 

همه روزها ی تو و
آمیزه رویایی
برا ی فراموشی
چه
بخواهیم و
چه
نخواهیم
این سطر دیگری ست
که
بی تو
شروع می شود
آن طرف با د
شاید
کسی
چراغی دوباره
برپا می کند

با ید برویم

روزت بخیر
محبوب وطن عاشقا نه ها ی زمستا نی

 

با من  بمان  

 

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من  بمان  با من  سحر کن

...

 

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

؟؟؟

 

ببار...

 

نوشتم باران

همچوباران باریدی

نوشتم باد

گیسوانت را پریشان کردی

شاعر

از باران نگو

ببار...

 

هیچ ... فقط دلتنگت شدم ...

 

دلتنگ که می شوم

می ايی کنار خستگيم

بوی بوميت

تنهايم را مرهم ميشود

وخيالت

آسمانم را بی ستاره

پژمرده که ميشوم

 نگاهت رعدی ميزند

آسمانت میفهمد

بايد ببارد

و من در اين هجوم

 زير ياد تو بی چتر

کوچه ها را قدم می زنم

تا به مدد اعجاز پاکيت

شايد ديگر بار ببينمت.

 

  ... اعتراف...

 

مهربان

من هرگز از با تو نبودن

در تو گم نشدن

خويش را سرزنش نکرده ام

من ،خويشم را

از اين همه بی دليل ماندن

در گنگ پر هول ثانيه ها

در تقلای پر دريغ

بر نفسی ناکام

تحقير نکرده ام

من خويش را در خودم افکندم

که از نو در قالب ادمی

ترانه خوان مستی باشم

که حتی خواب خدا نيز

از شعر او تر است

مهربان هرگز اينچنين

از با تو بودم

به انزوا نمرده بودم.

 

اشکال از آغاز است

 

با جسارت خويش را

در انتظارت

به مرگ نشانده ام

تا عاقبت روزی

نفرين دائمم را بدرقه ات کنم

من،تنها به دليل بی کسی

انسان زاده شدم

تا در متروک ترين جای زمين 

عاشق شوم

و...ميبينی 

هنوز هم خوب شروع ميکنم

وسست به جايی نزديک ميشوم

اشکال از آغاز است شايد

نيمه باقی سيب را

قبل از حوا

کرمها خورده باشند

کسی چه ميداند حتی تو.