خواهش
می گويم مهربان
که تو دستانت
انقدر بلند است
که گهگاه
اشکهای خدا را پاک می کنی
لطفی کن
ستاره بخت مر ا بيدار کن
سالهاست
بی چراغ راه توشه
غريب در ظلمت مانده ام
گريه می کند گريه می کند
آه می کشد
من پر از سوال
کبود می شود با هق هقش می گويد
قد ستاره ات
از دستهای من نيز بالا تر است
بعد من می مانم و تاريکی و
يک عمر آرزوی پروازی دور
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 23:5 توسط پاییزان
|
تنها تویی 