غزلک
خيال بانو
غصه ام بين که به چه ترفند
به بهانه بهار
سلامم را دوباره باز
به در گاهت آوردهُ به سجده ونياز
غزلک خيال آواز بانويم
شبم بين که چه رنجی می برد
خوار به صبح می کشاند خود را
شايد نور تازه
 با تو خورشيد شود
اما خيال بانو
ايينه حرف تازه نيست
اينکه می دانم
تمام خيالم محالی بيش نيست وتو
ساليانست که رفته ای
.