گاهی چنان از تو در سفرم
گاهی چنان از تو در سفرم که سلامت را نمی شنوم وسايه ات ،
تنها لباس من عريان ترم ميکند .
گاهی چنان از تو تر می شوم که فکر می کنم همين لحظه ها
ماهی يونس به کامش می کشد مرا تا از ظلمت رها ئ يابم.
گاهی چنان به تو نزديکم که ميترسم برادر يوسفت شوم و چاه و
چشم يعقوب وشور زليخا و نفرين
و..گاه نيز چنان از تو گم ميشوم که ميترسم خانه ات را پيدا نکنم ،
کاش می شد که تنها تو دستانم را می گرفتی و سلامی دوباره به
تو که امدی و....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 18:0 توسط پاییزان
|
تنها تویی 