گاهی چنان از تو در سفرم که سلامت را نمی شنوم وسايه ات ،

 تنها لباس من عريان ترم ميکند .

گاهی چنان از تو تر می شوم که فکر می کنم همين لحظه ها

ماهی يونس به کامش می کشد مرا تا از ظلمت رها ئ يابم.


گاهی چنان به تو نزديکم که ميترسم برادر يوسفت شوم و چاه و

چشم يعقوب وشور زليخا و نفرين

 و..گاه نيز چنان از تو گم ميشوم که ميترسم خانه ات را پيدا نکنم ،

 کاش می شد که تنها تو دستانم را می گرفتی و سلامی دوباره به

تو که امدی و....