افسوس
ای کاش میدانستی چقدر چشمانت را گریستم
ای کاش میدانستی چقدر چشمانت را گریستم
در تنگنای يک خيال، در مجاور يک خاطره
می مانم تا عشق ويران گشته را در حوالی چشمانت آباد كنم
...
دلم کر ک است يا ديبا ؟ ردا يی يا کمر بندی که گاهی گر نخواهيدشاشارت می کنی و بر زمينش می گدازانی
مگر سازم شکستيم ٫مگر بازيم سوزيم ٫ مگر عشقم فسر ديم ٫ مگر کفرم که پوييم
نه ....... نه اينک ا ين منم ٫من ... من همانی که نسيمت باورت
روياييت بودم
و من بودم ؟؟
هميشه تا سحر من با ری از لا لاييت بودم
و من بودم ؟؟
نمايی از غم و عشق و بهار و رفته و من ......... مانده ات بودم
و من بودم ؟؟
اگر بودم دلم را پس کجا بردی ؟
مرا ويرانه کردی هيچ ٫عاشق پيشه کردی هيچ
چرا برديم تا با لای باور رويا ؟
مگر رويا ندارم من ؟ مگر حاصل ندارم من ؟ مگر من من ندارم من
مگر ديوانه ات بودم ؟ مگر من مانعت بودم ؟ مگر آواره و خانه خراب ِ خم نگاه ِ خاريت بودم ؟
نبودم من ٫ نبودم من ٫تو می دانی نبودم من
و می دانم دلت می خواست باشم من
نمازت ٫ نعمتت ٫ لا لا ييت من باورت با شم
نسيمی در هوای خوب پاييزی ٫ شکوهی در هوای خوب ِ رويايت ٫ نمازی بر نوای نا بد ِ نا
آشنايت
دیدم درآن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای،
بی برگ و بار،
زیر نفس های آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطرۀ باران
در آرزوی آب .
ابری رسید،
چهرۀ درخت از شعف شکفت .
دلشاد گشت و گفت:
ای ابر، ای بشارت باران!
آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!
غرید تیره ابر،
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش،
خاکستر وجود مرا با خویش،
می برد باد،
باد بیابانگرد .
ای داد،
دیدم که گردباد
حتی
خاکستر وجود مرا،
با خود نمی برد
پايان كوچ اين بود كه تو در افق گم شدی و من
در سياهی شب...
ای سرگردان خموش بیا...
من از حماسه ای خونین می آیم
من از مجلس خواستگاری آفتاب عقد ثریا را
برایت دزدیده ام
بیا...
از تاریکی شب مهراس
من از کهکشانی دیگر
یک " فانوس آفتاب" برایت می فرستم
بیا...
امشب خروس بانگ خویش را فراموش کرده است
و این آفتابکان
زهره ی صبح شدن ندارند
آه...
بیا که شب خیلی دراز است
مدتهاست درد میکشم...
شانه هایت کجاست؟
به میهمانی شانه هایت دعوتم میکنی؟
خاموش ميشوم و مكث می كنم تو آه می كشی
من به ان رز خشكيده بوی اشنای گل شبو
به ان ياس وحشی قديمی
دلشادم
تو با خيال كه چنين شتابان می روي؟
مدتهاست كه دستم را رها كرده ای
و در توهم خويش
دست در دست من در راهي
تنهايی سردی است و تاريکی نبودنت در چشمانم لبريز
من مانده ام با قلبی به رنگ طنين
صدايت با دستانی پر از لمس بودن
من مانده ام و زمان را برای تو اندازه ميگيرم
و زمان تلخ نيافتن را تحمل ميکنم و ميدانم که چقدر در دنيای تنگ پنجره، آسمان بی قراری ميکند
وقتی که ميروی در لحظه های تلخ من جای پای رفتنت را به يادگاری می گذاری
هوای نگاهت در چشمانم موج ميزند
.با ابرهای آسمان شکلهايی ميسازم..از من..از تو..از بودن من و تو ... و آخری هيچ
قلبی که از شکسته شدن می هراسد هرگز به نوای عشق به رقص در نخوهد آمد
هــرچـند دچــار هــرچـه بــادابــادم
دیگـــرتوچه می دهـی چنین بربـادم
هی دانه نپاش صید من ممکن نیست
گــفتـم کـه کـبـوتــرم ، ولـی آزادم
حالا که رفته ای
ساعتها به این می اندیشم
که چرا زنده ام هنوز؟
مگر نگفته بودم که بی تو میمیرم؟
خدا یادش رفته است مرا بکشد؟
یا تو قرار است برگردی ؟
اشک در نگاهم غلتید
و بغضش را در دلم ترکاند
آیا فریادش را فهمیدی ؟
و دیدی لرزش دستانم را در
جادوی چشمانت؟
برایم چای بیاور
گرم ...
نمی خواهم
سردی دستانم را باور کنم
در کوچه های دل
یاد توباقیست
وقتی شراب سرخ میخواهم
شادم که لبهای
توساقیست
از طرف بهنام عزیزم به سارای کوچولوش
میدانی کجای ِ کارم؟
تنها بگويمت که زورق شکنی ياد میگيرم.
کار سختی است ؛ اما به زورق بودن میارزد.
همه چيز هم که جای خود باشد،
دل اما ؛ به خستگی ِ خود مشغول است .
من همان موی سفيدم که گريزم نيست از بودن.
گفته بودم بالاخره روزی دير میشود؟!
دل بدجوری خسته است
.
غزلک
شبم را که دزديند
فهميدم
عاقبت روزی
ترا از من می گيرند
وتنها برای من
قصه کوتاهی از شب می ماند و
يک عمر منتظر حادثه نيا مدنت.
ايستاده ا ی دور
می گوئی باز هم خيال
ميگويم اگر خیال باف نبودم که اينگونه رویای ترا
که سالها پيش رفته ای را
کنارم احساس نمی کردم
مثلا،دست در گردنت می گويم
انسوی رود را نگاه
طفلی ماهی کوچک
چه پر پر ی می زند در خاک
می گوئی احمق جان
پرپربرای گل است
می گويم
مگر ماهی گل ابها نيست
می گوئی
قرصهايت را بخور
وقت خوابت گذشته است
می خوابم و رویای تو در خواب
رنگ ديکريست.
می لولم
در خودم می گردم
می چرخم
پيدا نمی کنمت
شبيه کرم شده ام
زير خروار خاک ها دنبال آفتاب می گردم
چه زندگی عاشقانه ای
...
خيالت کم می کنم
چند مشت واژه
بی رنگ ساده آزاذ
چنان کنار هم می نشينند
که بی اختيار
شعر صدايشان می زنم
می بينی
هنوز هم سقف خيالم از تو چکه می کند.
دلتنگ که می شوم
می ايی کنار خستگيم
بوی بوميت
تنهايم را مرهم ميشود
وخيالت
آسمانم را بی ستاره
پژمرده که ميشوم
نگاهت رعدی ميزند
آسمانت میفهمد
بايد ببارد
و من در اين هجوم
زير ياد تو بی چتر
کوچه ها را قدم می زنم
تا به مدد اعجاز پاکيت
شايد ديگر بار ببينمت.
گوش کن!صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟
دارد باران میبارد.
دریا هم بیقرار شده است
،مثل دل کوچک من.
دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند.
من کنار ساحل تنها نشسته ام.
سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.
موجهای وحشی و مست،پاهایم را خیس میکنند.
برهای تیره آسمان را پوشانده اند.باد می آید.
بند از موهایم میگشایم و موهایم را به دستان سبک باد میسپارم.
نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.
در تمام ساحل هیچکس نیست.
دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.
بگویم که دل دیوانه ام فقط تورا میخواهد.
دلم فقط تو را میخواهد و دیگر هیچ...
وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست.
همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد.
من خسته ام.
دلم آغوش امن تورا میطلبد.
دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.
نازنینم...
ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم...
نه!نگو که میدانی.
آخر هیچ واژه ای را نمیشناسم که عشق مرا تعبیر کند.
عشق من در قالب واژه ها نمیگنجد.
عشق مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت.
وای که چه روزهای سختی را میگذرانم.
وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند.
وقتی تو در کنار منی انگار تمام دنیا به من لبخند میزند.
من از عطر وجود تو مست میشوم.
سبک میشوم.
میتوانم تا آوج آسمان پرواز کنم.
پرنده میشوم.
تو که میروی بالهایم میشکند،
دنیا برایم قفس میشود.
و هیچ دستی برایم آب و دانه نمیریزد.
ای کاش در قفس بودم،ولی در کنار تو بودم.
و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم.
من بدون تو نمیخواهم زندگی کنم.
نمیخواهم زنده باشم.
آه!دریا چه آهنگ غمگینی مینوازد.
دلم گرفته است.
دارد باران میبارد نازنینم!
آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.
اشکهای زلالش گواهی میدهند.
دار باران میبارد نازنینم! باران عشق...
در كوچه های مه آلود خاطره
تو را ديدار می كنم
تو كنار ساحل ايستاده ای
و موج ها
تو را در قابی زلال می نشانند
تو آبی ترين يادگار روزهای دوری...
هوای ترا کرده ام
قديمی ترين خاطره ام
نخند حاشيه نشين خاطراتم
نخند .
گريه های نيمه شبم رامی ترسم رفيق
می ترسم .
می ترسم پيش از انکه مرده باشم باز هم دل سپرده باشم
...
در اوج آرزوهای محال و خيال های واهی؛ ستاره ای را ديدم که روز روشنايی را از او می گرفت....
من ماهی را ديدم که با شب می جنگيد و آن را شکست داد....
من قطره بارانی را ديدم که گلستانی را به آتش کشيد
گلستانی گه پر بود از شقايق های خودرو....
شقايق هايی که همه نمادی از يک عشقک پژمرده داشتند..... عشقی که جرقه زده بود؛ آتش گرفته بود و به خاموشی گراييده و سرد شده بود...
من امروز ديدم...
تو را ديدم که به سوی من می آمدی که عاری از احساس بودم .. سنگ بودم و از محبت خالی.....
اما تو نديدی......
تو خاموش ترين عاشقی بودی که که تنها با سکوتت نا گفته ها ميگفتی....
اما من تنها با فريادم سکوتت را می شکستم ...
من همان کبوتری بودم که به قصد ماندن در آشيانه ات پر کشيد ... اما خود آن آشيانه را ويران کرد ..
من همانم.......
اما به خيالم روزی عاشقترين بودم....
تمام شب
چکه میکرد نگاه تو
... خواب چشمان من آشفت ...
قدمی بیش نمانده تا اتفاق
دور ایستاده ام
تا مرا نبینی
تا با نگاه مست زنانه ات
دیوانه نشوم
دور ایستاده ام
تا عریانی شرمناک تنت را
با لذت تماشا کنم
دور ایستاده ام و بی حرکت
تا صدای گامهای موحشم
کشتی خواب را که در ساحل پلکهایت لنگر انداخته
غرق نکنند
آه
که چه از دور زیبایی
و از نزدیک
زیباتر
باور نمیکنی
که همه باورم تویی؟
که افسانه همه باور منست؟
یا که شاید همه باور من افسانه ست
لیک
باور نمیکنم
که بگویند
تو باورم نمیکنی.....
تا رنگِ لبِ شمـا انـاری شده اسـت
عطر تنتان عجب بهاری شده است
فکـر دل ما کـه نیسـتی ، ای بـانـو
انگار که عشـق اختیاری شده است
حالا،
مرد
سخت
ميخوابيد
هر شب
افق
نگاهش را
به سمت
يك
ستاره ميكشاند
و شايد
ستاره افق نگاه او را
ميدزديد
مرد
سخت
ميگرفت
دلش
تركيد
يك شب
كه ستاره
رفته بود
پشت
تكه ابري
بدون باران
انگار
همه چيز
پايان گرفت
ناگهان
صبح شد
و مرد
ماند و
دلش
كه توي دستش
داشت
جان ميداد
از بس كه ستاره
بزرگ بود
از خوشحالي
مرد
مُرد
چرا زغیر شکایت کنم که همچو حباب
خانه خراب هوای خویشتنم
در تهاجم کولاک
تمام هیمه های جهان ر ا در پشت خانه ام انبار کرده ام
نه آنکه فکر کنی سرد است نه
من به تنهایی در تفکر یک باغ آتشم
برای اجاق سرداتاقت
بشکن مرا پرنده ی خوبم
هیمه ام من آتش بزن مرا...
زیبا!
زیبا هوای حوصله ابری است...
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا!
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
درتندباد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم
که هر نفسم شعر است
زیبا!
چشــــم تو شعر
چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا!
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز میشوم
زیبا!
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچــــــرخانم
بر حول این مدار
زیبا!
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
هنوز هم
هر يكشنبه’ باراني
براي خريد روزنامه
به دكه’ خيابان خاطره مي روم
شايد تو آنجا باشي
و از من
براي تلفنهاي نزده ات
سكه اي بخواهي
و اين شروع دوباره’ ما باشد
و پايان دلتنگي دستهايم
و كاش مي دانستي
من در اين غيبت طولاني و كشنده’ تو
چقدر سكه جمع كردم
چقدر روزنامه خريدم
چقدر زير باران ماندم و حرف شنيدم
بي آنكه بيايي و ببيني
تمام كيوسكهاي خيابان خاطره را
كارتي كرده اند.
شبی از شبها دیو می خواست که از روزنه ی بیداری
خاک وحشت پاشد در چشمم
تو که خوبم بودی
قصه گفتی
گفتی
تا که خوابم کردی
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا...
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ
پرستمرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمی فهمی اندوه مرا...
با گيسوان آبي و با چشم هاي مست
دريا كنار اسكله پهلو گرفته است
ديروز پر تلاطم و امروز بي خروش
زيباست آنچه بوده و زيباست آنچه هست
آغوش را گشود كه در بر بگيردم
او خيره مانده بود وَ من دست روي دست
"من" بي گدار وسوسه اش را به آب زد
اين بار موج هرزه ي دريا مرا شكست
ساعت گذشت ، باز همان چشم هاي مست
آرام و بي قرار كنارم نشسته است
غزل کم نوشتم ٬ تو را کم سرودم
برایت هزاران اگر هم سرودم
به یاد ِ تو بودم حوالی باران
اگر خیس و یکریز و نم نم سرودم
دو چشم سیاه تو در خاطرم بود
غزل را به رنگ محرم سرودم
تو را مثل حافظ ٬ تو را مثل سعدی
تو را مثل پیشینیانم سرودم
نگاه تو را در غزل ها همیشه
به زخم دل خویش مرهم سرودم
چرا پس جدا شد دو مصراع این بیت
دو دستی که با عشق در هم سرودم
تو را بارها گفته ام دوست دارم
اگر کم نوشتم ٬ اگر کم سرودم
وقتی تو نیستی
حوض کوچک خانه ما سراب بزرگی ست
تا در این ثانیه های که تو را معکوس می شمارند بنویسم :
می توان نمرد
اما
نمی توان زندگی کرد !
امشب من و پروانه ها
برای بازگشتت دعا کردیم
و قاصدک ها آخرین انتظارهایمان را
سوی آسمان بردند
چقدر دلتنگت هستم٬
گمان نکن که رفتنت برای من فاجعه است؛ نه
دلم
بی تو
تیره تر از شب آخر زمین است
و دستهایم
هرگز زندگی را معنا نمی کنند
بی تو
من یک برگ پاییزی ام
که از بالای بلندترین شاخه چنار
کنار گوری سرد
فرو می افتد
و چشمانم
در آرزوی خرمنی از عشق
با دستهای نیاز
بر کشتزار زمان
بذر دیدار می کارد
و من به خیال درو
از کشت خویش
در فصول دقایق
به انتظار می نشینم
اعتراف ميکنم
!من هنوز هم گاهی زير چشمی به آسمان نگاه ميکنم
...دزدکی
...به چشمان ستارگان
...اما نه به تمامی آنها
...تنها به آنها که شبيه ترند به تو
...
به تو نه ... به چشمان تو
...
تو با هزار بهانه می روی و من با یک بهانه ...
که رفتن توست...
تمام بهانه ها را کنار بزن من می مانم و تو ...
تو می شوی بهانه ؛ برای رفتن اما من بهانه ایم برای بازی های تو ...
بازی را از نو آغاز کن ... شروعش منم و پایانش من ...
مرا دریاب من خوبم
هنوزم آب می کوبم
هنوزم شعرمی ریسم
هنوزم باد می روبم
عادت میکنی دلبرکم
عادت می کنی
که بی من راه بروی
بی من بخندی
بی من گریه کنی
بی من نفس هایت تند تر بزند...