دلتنگ که می شوم

می ايی کنار خستگيم

بوی بوميت

تنهايم را مرهم ميشود

وخيالت

آسمانم را بی ستاره

پژمرده که ميشوم

 نگاهت رعدی ميزند

آسمانت میفهمد

بايد ببارد

و من در اين هجوم

 زير ياد تو بی چتر

کوچه ها را قدم می زنم

تا به مدد اعجاز پاکيت

شايد ديگر بار ببينمت.