تو نمی فهمی اندوه مرا...
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا...
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ
پرستمرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمی فهمی اندوه مرا...
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 0:29 توسط پاییزان
|
تنها تویی 