آخری هيچ
تنهايی سردی است و تاريکی نبودنت در چشمانم لبريز
من مانده ام با قلبی به رنگ طنين
صدايت با دستانی پر از لمس بودن
من مانده ام و زمان را برای تو اندازه ميگيرم
و زمان تلخ نيافتن را تحمل ميکنم و ميدانم که چقدر در دنيای تنگ پنجره، آسمان بی قراری ميکند
وقتی که ميروی در لحظه های تلخ من جای پای رفتنت را به يادگاری می گذاری
هوای نگاهت در چشمانم موج ميزند
.با ابرهای آسمان شکلهايی ميسازم..از من..از تو..از بودن من و تو ... و آخری هيچ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 23:44 توسط پاییزان
|
تنها تویی 