غول کوچک ...
کنار پنجره
آنقدر به ماه می نگری
تا زیبا شوی
یک روز
عشق تو
این غول کوچک را خواهد کشت...
کنار پنجره
آنقدر به ماه می نگری
تا زیبا شوی
یک روز
عشق تو
این غول کوچک را خواهد کشت...
نگین کدام انگشتر شد...
که به دستان من گشاد بود؟؟

فالگیرانی تو را از انحنای خط های دست هایم
بشارت دادند
آمدی
دست هایم صاف صاف شد
رفتی
قامتم پر از انحنا
خوشبختی
یعنی
دیدن چیزای کوچیک!
دیدم, خودم دیدم پروانه قشنگی هی در گلوی من می رقصید.
من داشتم برای یک ستاره ترانه می خواندم.
دیدم, خودم دیدم, یک قناری قشنگ, از آن همه آواز
تنها حنجره ی تو را نشانم می داد.
زندگی چقدر زیباست دختر عمو!
دیروز نامه ی عزیز از شیراز آمد
نامه اش, زبان شقایق بود,
انگاری هر واژه, باور کن! هر واژه به دیگر واژه عاشق بود.
عجیب است, من شبکور, جهان را چه قشنگ می بینم.
بد نیستم ...
تو هم بد نباشی خوب است
حواشی خیالم پر از بی برگی است
و حوالی خانمان هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد
شهر پر از هوای پاک و مطبوع است
ببین ...
چقدر زود چشمهایت با همین چند خط خسته شد
اما من هر شب میلیون ها حرف بی معنی را
برای خاط تو شعر می کنم
و هرگز خسته نمی شوم
دیگر از من گذشته که واژه فراموشی را هجی کنم
اما سلام دو بخش است
یکی برای من
و دیگری اگر دوست داشتی مال تو باشدخسته ات نمی کنم ...
بخواببخواب تا از خوابت یواشکی عبور کنم
و پا به جاده رویا های محالت بگذارم
رویای محال من

ای شاهزاده دریا چشم من
دوست داشتن تو بود،
آنگونه که کودکان دوست دارند
(بزرگترین عاشقان کودکانند)
نخستین اشتباه من
(و نه آخرین)
زیستن بود
با سرشکستگی.
آماده از حیرت
گردش ساده
شب و روز
و آماده تا هر زنی
که دوستش دارم
هزاران پاره ام کند
تا با آن شهری بسازد،
و آنگاه ترکم کند
چون غباری.
ضعف من دیدن دنیا بود
با منطقی کودکانه.
اشتباه من بیرون کشیدن عشق بود
از غار تاریک روشنایی ها،
و گستردن سینه ام بود
چون کلیسایی در گشوده
برای تمامی عاشقان
اتفاقی کوچکم
هربار می افتم
دو تکه می شوم
نیمی را باد می برد
نیمی را دختری که نمی شناسم
در آغاز جهان آبی نبود
تو در آن نگریستی
و آسمان
ابرش را بارانید
و دریا
طوفانش را آرامید
چشمانت را از من مگیر
تا اندوهم را بگریم
لبخند تو را چند صباحیست ندیدم
یکبار دگر خانه ات آباد، بگو سیب

شبم را که آتش بزنی
از روز هم روشن تر می شود
تکلیفم ...

شب سیاه ترین اتفاق جهان است
وقتی چشم های تو نیست
تا به روز سیاه بنشاندم
![]()
و این که صدایت را می شناسم
تقصیر من نیست :
لب های تو طعم خاک می دهد !
من هنوز به چشمانت امیدوارم
با اینکه از روزهای بی کسی خبر میدهد
ودر ذهن من خوابهای تنهایی
پر می شود
بیا گاهی
به یاد روزهای جوانی
که در عشق غوطه ور بودیم
کمی بخندیم
کمی بگریم
ودر امتداد این روزها
برای هم کمی دلتنگ شویم
گاهی
فقط
گاهی
درخوابهایت
مرا به خاطر آور
با گیسوان رها درباد
وچشمهای به انتظار ایستاده
به خاطر روزهای ازدست رفته
به خاطر خودت
کمی به من فکر کن
فقط کمی
ترانه هایم را
به دست پرستو ها سپرده بودم
تا برای تو بیاورند
نامه رسان های سر به هوا!
اینجا هنوز پاییز است
ترانه هایم را
نه تو خوانده ای
نه
برگشت خورده اند!

و سطرهای پنهان خودم خواهم کرد ! ...
فاصله ایست
شبیه مرز میان ِ هوا و آب
در لیوان ِ نیمه پُر.
بیا پشت پنجره بنشینیم
آفتاب هم که باشد
اندکی بعد
در آغوش تو
ناپدید می شوم

وقتي کمي دور تر
تمامي جهان اين است
که حوا به آدم سيب ميدهد
همين نزديکي
هنوز تمامي گناه اين است
که در آغوش تو آرام گيرم
و بگويم چه خسته ام
از شنيدن جنگل که تبر
تبر
مي ميرد...

من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چقدر گل كردهام
من كه چوبِ خشكي بودم
آه
تو پيچيدهاي بر من
نيلوفرم

امروز صبح هم
پرده ای
ضخیم تر از روزهای پیش
بر پنجره ها آویختم.
نمی دانم
من که تنها روزگاری دور
در همسایگی آفتابگردان ها
زیسته ام
چرا
اینچنین
آفتاب سوخته ام!
