ناز چشمش ...


تا تو با منی زمانه با من است



بخت و کام جاودانه با من است


تو بهار دلکشی و من چو باغ


شور و شوق صد جوانه با من است


یاد دلنشینت ای امید جان


هر کجا روم روانه با من است


ناز نوشخند صبح اگر توراست


شور گریه ی شبانه با من است


برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست


رقص و مستی و ترانه با من است


گفتمش مراد من به خنده گفت


لابه از تو و بهانه با من است


گفتمش من آن سمند سرکشم


خنده زد که تازیانه با من است


هر کَسَش گرفته دامن نیاز


ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید


شب خوشت که شب فسانه با من است


حیفم اومد که تو دفترخاطراتمون اسمی از م.رستمی عزیز نیارم
ممنون که هم پای خطراتمون باهامون هستی

آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ؟


از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم


با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم


تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی

تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی


آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی

دل سودا زده ام را به حبیبم دادی


بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی

داروی کشتن من یاد طبیبم دادی


ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت

هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت


حسن در بردن دل همره و همکار تو بود

غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود


وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود

راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود


گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی

ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی


چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی

حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی


راز شیرینی این عالم افسانه توئی

لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی


گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق

هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق


گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم

که به عمری نتوانم همه را بشمارم


گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم

گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم


باز هم گرم از این آتش جانسوز توام

سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام


باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست

باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست


باز اگر راحت جانی بود افسانه تست

باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست


شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی

آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی


خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم

بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم


گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم

بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم


بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من

بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من


من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو

عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو


نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو

آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو


کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق

آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق

...

 

    درتمام طول تاريكي

 

               ماه در مهتابي شعله كشيد

 

 ماه دل تنهاي شب خود بود

 

               داشت در بغض طلايي رنگش مي تركيد

 

برای تو ...


شعری کوتاه ، زیر گلدان یاس منتظر توست !

 همه ی گلبرگها را می چینم برای تزئین رابطه ام با تو ...."

دل بسته ...


چقده قشنگ اون شب چشمای سیات

عاشقم عاشق تو عاشق سادگیات

نم نمه بارون میاد دل من پر می کشه

نقش چشمای تورو رو خط دفتر می کشه

همیشه وقتی هوا ابری می شه

عشق تو میاد به من سر می زنه

واسه دیدن دوبارت دل من همیشه

همیشه  به سیم آخر می زنه

دل من بال و پرش بسته شده

دل من از همه جا خسته شده

بارون نم نمکم، ببار ببار

بارون نم نمکم، ببار ببار

که دلم بدجوری دل بسته شده

که دلم بدجوری دلبسته شده

که دلم بدجوری دلبسته شده


به یاد روزهای بیاد موندنی...

 

   قلب من اندازه ی مشت منه

 

                  مشتمو برای تو باز می کنم

 

 

                          چشم من اندازه ی پنجره هاست

 

                                       تورو بی پرده تماشا می کنم

 

 

   دست من ادامه ی شاپرکهاست

 

            وقتی از شعله ی تو گر میگیره

 

 

                     اشک من از جنس بغض شاعراست

 

                                     که همیشه بدجوری سرازیره

 

 

  حرفاتو راست و دروغ دوست دارم

 

                  قد شعرای فروغ دوست دارم

 

 

 

   یکی از ما می تونه ابرارو سر بکشه

 

                   از لج این قفسا صدتا کفتر بکشه

 

          یکی از ما می تونه تا قناری بپره

 

                                 با همین ترانه ها آبرویی بخره   

 

حرفاتو راست و دروغ

 

                      دوست

 

                                       دارم

 

قد شعرای فروغ

 

                         دوست

 

                                        دارم...

 

بیتاب ...


سفری آغازم کرد به نشانی یک خواب

من خوابگرد چشمی آلوده به خویشم

یک خوابستانم خالی از مهتاب

هوایی بوس آلود به لب!

تختی خالی از تو! و منی پر از تختخواب!

هزارو یک شب آلوده به تب!

ماه من! برخوابم بتاب که شب شده ام .بی مهتاب!!!

یکباره بتاب! بتاب

بتاب تا خدایم به خواب عشق آید

بیتاب بیتاب ...


شهرزادت می شوم ...

شهرزادت میشوم اگر شهرزادم بخواهی

...

شهرزادت میشوم اگر حتی تا سحرگاه

جانم را با تو قمار کنم

شهریار من!

....

شهرزادت میشوم و هر شامگاهان

قصه ای خواهم سرود از جام های نگاهت

...

شهرزادت میشوم  هر لحظه

و گرمای دستانت را قاب خواهم گرفت

....

شهرزادت میشوم اگر شهرزادم بخواهی


ایمان ...


وقتی با هم از کنج این تاریکی ها هرشب میرهیم تا انتهای ماه

 ...

 وقتی  دست در دست هم و غرق در خلسه ی با هم بودن از تنهایی می گریزیم

 ومن امنیت را در کنار ابهت شانه هایت تجربه می کنم

... 

 وقتی تصویرت را درآب می بینی

 و نقش نگاه شیفته ی من به چشمان میشی ات صامت میماند 

... 

ایمان بیاور به شیارهای لبانم که هر لحظه میگویند:

 "دوستت دارم"


بغض ...


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود


انتظار ...


این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

دلتنگی ...


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


پوپك من ...

امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست
قراربخش دلم ، تاب گاهواره ی توست
تو ، ای شكوفه ی ایام آرزومندی
بمان كه دیده ی من روشن از نظاره ی توست
نگاه پاك توام صبح آفتابی بود
كنون چراغ شبم پر ستاره ی توست
به یك اشاره ، مرا رخصت پریدن بخش
مه مرغ وحشی دل ،‌ رام یك اشاره ی توست
به پاره كردن اوراق هر كتاب مكوش
دلم كتاب پریشان پاره پاره ی توست
شبی نماند كه بی گریه ام به سر نرسید
زلال اشك پدر ، برق گوشواره ی توست
دلم چو موج ، به سر می دود ز بیم زوال
كرانه ای كه پناهش دهد ، كناره ی توست
خجسته پوپك من ای یگانه كودك من
امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست


تمام قصه همین بود، تو باد بودی و من ...

درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان
میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی :
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان
و من میان تب و انجماد سر گردان
ستاره ها همه شومند و ماه خسته من
میان یك شب بی اعتماد سر گردان
مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست
هزار آینه ی نا مراد سرگردان
نماد نام تو بود و نماد ناله من
هزار ناله در این یك نماد سر گردان

...
...

درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
و باد
بی سرو سامان
و باد
سر گردان ...
تمام قصه همین بود، راست می گفتی ...