گلی

 

صورت گچی ام ترک بر می دارد

اگر بخندم

اگر اخم کنم

اگر شکلک در بياورم

اگر گريه کنم

در دنيای عروسکی

تنها احساس مجاز غريبی است

...

ياد روزی افتادم

که پاره های کتابت را می چسباندم

و می خواندم

بعضی کابوس ها چه زود تعبير می شوند

 

رد لبخند

 

روشی را برای خنداندن تو پيدا کرده ام

با خنديدن به عصبانيت تو

با خواندن شعرهای بچه گانه تغيير يافته...

تمام پيغامهايت را فقط برای شنيدن صدايت ذخيره می کنم

و تو با دقت به شعرهای احمقانه ام گوش می دهی

زيباترين من ـ با زمزمه عاشقانه گذاشتم بخوابی

و مژه هايت را مخفيانه شمرده ام

می دانم چشمان بسته ات نگاهم می کند

و گوش می دهی

فکر کنم رد لبخندی را ديدم

من روشی برای خنداندن تو پيدا کرده ام

 

رویا

 

 

در آغوش شبی خاموش

من و ماه و شبنم

هر سه بيقرار تا بوسيدن خورشيد

صبح كه رسيد مرگ مرطوب شبنم فرا رسيد

ماه تلالو عاريه ای را پس داد

و من در يک تنهايی غريب خورشيد را مات ديدم...

 

زخمی

 

چه دلتنگ می نوازد

زیر آوار غروب، کوچه را خلوت باد

و چه دلگیر می سراید

رخوت شکسته آینه ها را

با غمی که در دلش

رسوب کرده است

زخمی تنهاترین پنجره ها...

 

مرا به پائيز ِ نجيبم ببخش ...

 

آه پائيز
کدامين نثر م
یتواند؛
اندوه زيبا
ی تو را
مصور کند ؟
آقا من چتر نم
یخواهم
لباس باران
ی نيز
نياز ِ مرا اجابت
ی از تو نيست
تنها ؛
بگذار پنجرهها
ی نگاه ِ تو نيز،
شوکت ِ اين مست
ی را دريابد
تو را به بهار ِ مقدست سوگند
مرا به پائيز ِ نجيبم ببخش ...

 

 

اما چه سود؟

 

بادی کجاست زلفم پريشان ترکند؟!

اما چه سود؟!

اين بيد را ديریست چشم کرده اند...