هم بستر ...


از ماه

فقط نور


از تو

فقط یاد


با من

هم‌بسـتر

گیسوی تو ...

آخر من از گیسوی تو

خود را بیاویزم به دار

بی تو ...


بی تو

خانه‌ی عمرم

از پای‌بست

ویران است

ای

بست ِ پای ِ من به‌زنده‌گی

شراب شعر چشمهای تو...

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

 

وجودم از تمنای تو سرشار است

 

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

هوا آرام

 

شب خاموش

 

راه آسمان ها باز

 

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

 

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را

 

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود میسوزند

 

همان جاها که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند

 

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل میسایند

 

همان جاها که پشت پرده شب دختر خورشید فردارا می آرایند

 

همین فردای افسون ریز رویایی

 

همین فردا که راه خواب من بسته است

 

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

 

همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست

 

همین فردا....

همین فردا....

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

سیاهی تار می بندد

 

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

 

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

 

به هرسو چشم من رو میکند فرداست

 

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

 

قناری ها سرود صبح می خوانند

 

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

 

تورا از دور می بینم که می آیی

 

تورا از دور میبینم که می خندی

 

تورا از دور میبینم که میخندی و می آیی

 

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

 

سراپا چشم خواهم شد

 

تورا در بازوان خویش خواهم دید

 

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

 

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

 

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

 

تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید

 

وگر بختم کند یاری

 

در آغوش تو ای افسوس

 

سیاهی تار میبندد

 

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

 

هوا آرام

 

شب خاموش

 

راه آسمان باز

 

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

.....

 

 

چشمهایم...

 

تمام روز...

 

        تمام شب ...

 

               تمام لحظه ها...

 

ابرهای پاییزی به چشمهایم کوچ کرد ه ا ند

 

     

              انگار خیال مهاجرت از سرشان پریده

 

           

                   چنان مانده اند که گوییا جای بهتری پیدا نخواهند کرد

 

 

 

  اصلا برای چه می بارند ......؟؟

 

 

 

     شاید دلشان برای کسی تنگ است

 

 

                                    راستی آیا دلی هم مانده؟

                                             .                

                                             .

                                             .

                                                                             

ستایش ...


در ستايش موهايت

می بویم گیسوانت را

تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند.


در ستايش دست‌هايت

وقتي كه دل دست‌هايم

تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت

آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد

تا با ترکیبی از كسوف و گرما

دوري‌ات را معنا كنم.


در ستايش چشم‌هايت

دست خودشان نیست

وقتی از فرط معصومیت

با تابشی از جنس عشق

روح‌های ولگرد بعدازظهر را

بر نیمکتی سنگی

کشتار می‌کنند،

چشم‌هایت ...


گل وحشی ...


گیاه وحشی کوهم، نه لاله ی گلدان

مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر

به سردی خشن سنگ، خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر ...

زادگاه من کوه است ...


ز زیر سنگی ، یک روز سر زدم بیرون

به زیر سنگی ، یک روز می شوم مدفون

سرشت سنگی من ، آشیان اندوه است

جدا ز یار و دیارم ، دلم نمی خندد

ز من طراوات و شادی و رنگ و بوی مخواه

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار ...



کنارم بخواب...


کنارم
بخوابوو
ووووو


به دورمبتابووووووو

از این لببنوششششششش


چو تشنه کهآبووووووو

گل آتشیتو
وووووو

حرارت منممننننننن

که دیوانه ی بی قرارت منم
مننننننن


خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد منو تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم


کنارم
بخوابوو
ووووو


به دورمبتابووووووو

از این لببنوششششششش


چو تشنه کهآبووووووو

گل آتشیتو
وووووو

حرارت منممننننننن

که دیوانه ی بی قرارت منم
مننننننن

 
 

سرود زیبایی...

 

 

شانه هاي تو

همچو صخره هاي سخت و پر غرور

موج گيسوان من در اين نشيب

سينه ميكشد چو آبشار نور

 

شانه هاي تو

چون حصار هاي قلعه اي عظيم

رقص رشته هاي گيسوان

من بر آن

همچو رقص شاخه هاي بيد در كف نسيم

 

شانه هاي تو

قبله گاه ديدگان پر نياز من

شانه هاي تو

مهر سنگي نماز من

 

 

 

 

حیف که مانده پیش من ...


خسته تر از صدای من

گریه ی بی صدای تو

حیف که مانده پیش من

خاطره ات به جای تو

رفتی و آشنای تو

بی تو غریب ماند و بس

قلب شکسته اش ولی

پاک و نجیب ماند و بس

تعنه به ماجرا بزن

اسم مرا صدا بزن

قلب مرا ستاره کن

دل به ستاره ها بزن

تکیه به شانه ام بده

دل به ترانه ام بده

راوی آواره گی ام

راه به خانه ام بده

خسته تر از صدای من

گریه بی صدای تو

حیف که مانده پیش من

خاطره ات به جای تو

یکسره فتح می شوم

با تو اگر خطر کنم

سایه عشق می شوم

با تو اگر سفر کنم

شب شکن صد آینه

با شب من چه می کنی؟

این همه نور داری و

صحبت سایه می کنی؟

وقت غروب آرزو

بهت مرا نظاره کن

با تو طلوع می کنم

ول وله ای دوباره کن

با تو چه فرق می کند

مرده و زنده بودنم؟

کاش خجل نباشم از

زخم نخورده بودنم

خسته تر از صدای من

گریه بی صدای تو

حیف که مانده پیش من

خاطره ات به جای تو

رفتی و آشنای تو

بی تو غریب ماند و بس

قلب شکسته اش ولی

پاک و نجیب ماند و بس


انتهار ...

 خسته ام از بهار می فهمی ؟
 


خسته و بی قرار می فهمی؟

 


از تو من تا کجا ، کجا بدوم؟

 


خسته ام از فرار می فهمی؟

 


بی مروت تو هیچ، مفهوم

 


دوری و انتظار می فهمی؟

 


حال من این پیاده رو ، آخر

 


ای همیشه سوار می فهمی؟

 


با تو ام هی ، حواست اینجاست ؟

 


ای دل بی قرار می فهمی؟

 


من حریفت نمی شم ، این را

 


بعد از این انتهار می فهمی ...