پرنده مهاجر ...

اى پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما؟
به كجا ميرى عزيزم
قفسه تمام دنيا
روى شاخه هاى دورى
چه خوشى داره صبورى
وقتى خورشيدى نباشه
تو هميشه سوتو كورى

اى پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما؟
به كجا ميرى عزيزم
قفسه تمام دنيا
روى شاخه هاى دورى
چه خوشى داره صبورى
وقتى خورشيدى نباشه
تو هميشه سوتو كورى

شهرياركوچولوگفت:-بيا با من بازي كن.نمي داني چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت:-نمي توانم بات بازي كنم.هنوزاهليم نكرده اند آخر.
شهرياركوچولوآهي كشيدوگفت:-معذرت مي خواهم.
اما فكري كردوپرسيد:-اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت:-تواهل اينجانيستي.پي چي مي گردي؟
شهريارگوچولوگفت:-پي آدم ها مي گردم.نگفتي اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت:-آدم ها تفنگ دارندوشكارمي كنند.اينش اسباب دلخوري است!امامرغان وماكيان هم پرورش مي دهندوخيرشان فقط همين است.توپي مرغ مي گردي؟
شهرياركوچولوگفت:-نه،پي دوست مي گردم.اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت:-چيزي است كه پاك فراموش شده.معني اش ايجادعلاقه كردن است.
تو الان یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من احتیاجی به تو دارم نه تو احتیاجی به من . من هم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو واسه من میون همه ی عالم موجود یگانه ای می شی و من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت : کم کم داره دستگیرم می شه . یه گلی هست که به گمونم منو اهلی کرده باشه.
...
روباه گفت:فقط با چشم دل است که درست می توان دید. آنچه اساسی است نادیدنی است.
آنچه گل تو را اینقدر برایت مهم کرده است عمری است که به پایش صرف کرده ای.
آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو فراموش نکن؛ اگر چیزی را اهلی کردی برای ابد مسئول آن هستی، تو مسئول گلت هستی.
مي خندي ماه تر مي شوي
ستاره ها لاي موهايت تاب بخورند
ماه بشوي
ماه شده اي
از خدا كه پنهان نيست
مي داني
با گونه هاي پف كرده آمده بودم
با پاي برهنه
كه ريگي به كفشم نباشد
دست من كوتاه بود
دست تقدير بلند
از خدا كه پنهان نيست
خنده هايت را هم فراموش كرده ام.
دانه دانه خاطره را
از گل باغ خيالت بر ميدارم
و به آسمان دلم
ميچسبانم
من خوشه چين خيال توام.
![]()
روبروم چشمای تو
مث اون ستاره كه تو آسمونه
داره چشمك می زنه
وسعت نگاه تو
مث آسمونی كه رنگين كمونه
اوج پرواز منه
ای تو تنها آشيونه واسه مرغ دل من
هوس كوچ شبونه واسه روح از دل تن
بی تو تنها می مونم...
ای تو خواب عاشقونه تو شب خسته من
تو كه چشمات مهربونه با لب بسته من
بی تو تنها می مونم...
بی تو تنها می مونم یه دم نرو امون بده
از کدوم ستاره ای راهو به من نشون بده...
بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم
تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم
چهره زیبای خود را از رخ من وا مگیر
جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر
راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من
جستجو کن عشق را در گرمی آغوش من
من تو را تا بی کران ها
من تو را تا کهکشان ها
از زمین تا آسمان ها
دوست دارم می پرستم
من تو را همچون اهورا
من تو را همچون مسیحا
همچو عطر پاک گل ها
دوست دارم می پرستم
من تو را با هستی خود با وجودم
عاشقم با خون خود با تار و پودم
من تو را با لحظه های انتظارم
عاشقم با این نگاه بی قرارم
من تو را همچون پرستو
یاسمن ها نسترن ها
من تو را با آنچه هستی
دوست دارم می پرستم
ناز من عشق من از چشم ترم زود مرو
سر و جانم به فدایت ز برم زود مرو
نکنم شکوه که دیر آمده ای در بر من
لااقل دیر چو آیی به سرم، زود مرو
بنشین یک دم و از چشم ترم زود مرو
من همانند سرباز مانده در برف
گویی زمین زندگی اش را به عاریه نهاده است
خورشید من!!
می توانی هوی گرمی بر دستان یخ زده ام باشی

دوباره واژه به واژه ترانه می بافم
برای بودن با تو بهانه می بافم
و تارهای نگاه تو را که بی همتاست
به پود خاطره ای عاشقانه می بافم
درون خانه ای از التماس دستانم
تمام شعر تو را عارفانه می بافم
به این امید که فردا دوباره می آیی
دعای وصل تو را من شبانه می بافم
دوباره قصه مرداب را نگو بانو...
تو فرصتی بده خود را روانه می بافم
شبیه رود بزرگی که در پی دریاست
نگاه بحر تو را بی کرانه می بافم
درخت زندگیم ریشه کن شده اما
امید زندگی من: جوانه می بافم
اگر اراده کنی می رسم به آغوشت
و توی قلب تو من آشیانه می بافم
تو هم قبیله من هستی ای اهورایی
برای تشنگی من شبیه دریایی
ستاره ای که تو را دید با تعجب گفت:
چه بی خبر به زمین رفته ماه رویایی.
برف که می بارد ، دل تنگ می شوم برای دستهایی که...
و سردم می شود!
شاید برای همین زمستان را نفرین کرده اند!
اما من برف را دوست می دارم ... و هر چه که یاد تو را می آورد!
حتی اگر زمین بخورم!!
کاش تو هم کمی باران را دوست داشتی...
و دوشنبه های نیامده را!
بگذریم...
من درهمیشه های توتکرارمی شوم
در بین دست های توبیدارمی شوم
مثل تمام عقربه هامی خورم به صفر
حالاکه یک دقیقه شدم خوار می شوم
هی چرخ می روم و سرم گیج می خورد
درتیره های چشم خودم تار می شوم
شعری به دورحرف دلم پیچ می خورد
برسرخی لبان تو انکار می شوم
سقفم که بر سر تو یکی سایه می کنم
ازمن بترس عاقبت آوارمی شوم
ازبس برای توغزل تازه گفته ام
تکرار می شوی تو و تکرارمی شوم
من دلخوشم به صبح که شب تا سپیده دم
دربین دستهای توبیدارمی شوم
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
کاش بر ساحل رودی خموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه ی تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش در بزم فروزنده ی تو
خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آیینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده ی تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده ی تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه ی خانه ی تو
شور من .... ولوله بر پا می کرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم
خیره بر جلوه ی زیبایی خویش
کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی
فروغ...