برای بهترین دوستم...
اشکهایم روی گونه هایم جاری میشود...
نمیدانم از شوق شنیدن طنین صدایت است یا از موج زدن غم درآوایت...
دوست دارم تو را
که برایم رفیق راهی
توراکه اینهمه پاکی
و حتی نگاه گناه آلود زمانه
نیالود تورا...
بیگا نگان
هر چه میخواهند بپندارند...
هرچه میخواهند بگویند...
اما تو همچنان هستی و نور می بخشی...
همانند آن ماه شب چهارده ...که سیاهی شب اورا تیره نکرد....
و اینک ای بهترینم...
نه تنها خود روشنی بلکه روشنی هدیه میدهی....
شنیدن خستگیهایت...
حس کردن غمهایت...
هیچ آرامم نمیگذارد....
به خود میپیچم و از ناتوانی خود بیزارم...
آنگاه است که اشک به سراغم می آید
تا از درد تنفر از خود رهاییم بخشد...
اما نمیدانم ؟آیا میشود یا نه ...؟
اشکهایم را با غمهایت همراه بدان...
اگر چه نیستم اما تو را در خاطرم می پرورانم...
ای عزیزترین...
تنها تویی 