روز قرار مي رسد اما تو نيستي

آغوش يار مي رسد اما تو نيستي

هر صبح پشت پنجره گنجشك بي خبر

چشم انتظار مي رسد اما تو نيستي

در خاك هاي خشك نهالي كه كاشتي

كم كم به بار مي رسد اما تو نيستي

سنگيني سكوت درختان خانه را

يك دسته سار مي رسد اما تو نيستي

اي منتظر نشسته زمستان ، بهار را

دارد بهار مي رسد اما تو نيستی