از خیلی خوب به خیلی بد

 

خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود 

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد

 آفتاب...  تبدیل شد به سایه به باران

شور و شوق  ... تبدیل شد به لذت به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را دادبه سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود

 با " تاابد " شروع شد 

 و ابد تبدیل شد به گاهی به هیچ وقت

و " مرا دوست داشته باش "تبدیل شد  به جایی هم {در قلبتبرای من در نظر بگیر 

  خیلی زود

 خیلی خوب ... زود تر از آنچه که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود

 اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی

خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد که خیلی خوب

خیلی زود

  

   گیسوانت

 

 

تک تک

         گیسوانت

                  نماد آرزوهای بلند من است که در تو خلاصه می شود

 

 

نفس

 

من خیالم همه تو

مکنت و مالم همه تو

مایه ی تشنگی و آب زلالم همه تو

تو به کار است نگاهت همه شب

که مبادا مهتاب

ز سیه روزی این قافله خاموش شود

که مبادا نفس از خاطر این قوم فراموش شود

من سرورم همه تو

چشمه ی نورم همه تو

برسر کوی گذر حرف و سولم همه تو

من خیالم همه تو

من خیالم

همه تو ...

 

زمان

 

وقتي با تو هستم بزرگترين دشمنم "زمان" است

حس تنفر شديدي نسبت به هم داريم

وقتي پيشم بودي از زمان خواستم توقف كند

اما قدم هايش را تندتر كرد

 وقتي پيشم نبودي به او التماس ميكردم كه سريعتر بگذرد

 اما

 لج ميكرد و مي ايستاد و با تمسخر به من ميخنديد.. ..

 

خزان عشق

 

قاب سبز تا بستان

در کوچه های به خزان نشسته

سوخت

و بیقراری چشمانت

قرار یافت

در آن آوار

زان سپس

زرد برگ های هجرآگین

سجاده ی یکتا نماز عمر منست

و آوایی کهنه

رد پای ساز شکسته ام

...

روی در های بسته

 

باران عشق

 

گوش کن!صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟دارد باران میبارد.دریا هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من.دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند.


من کنار ساحل تنها نشسته ام.سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.موجهای وحشی و مست،پاهایم را خیس میکنند.ابرهای تیره آسمان را پوشانده اند.باد می آید.


بند از موهایم میگشایم و موهایم را به دستان سبک باد میسپارم.نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.


در تمام ساحل هیچکس نیست.دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.بگویم که دل دیوانه ام فقط تورا میخواهد.دلم فقط تو را میخواهد و دیگر هیچ...


وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست.همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد.
من خسته ام.دلم آغوش امن تورا میطلبد.دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.


نازنینم...ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم...نه!نگو که میدانی.آخر هیچ واژه ای را نمیشناسم که عشق مرا تعبیر کند.عشق من در قالب واژه ها نمیگنجد.


عشق مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت.وای که چه روزهای سختی را میگذرانم.


وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند.


وقتی تو در کنار منی انگار تمام دنیا به من لبخند میزند.من از عطر وجود تو مست میشوم.سبک میشوم.میتوانم تا آوج آسمان پرواز کنم.پرنده میشوم.
تو که میروی بالهایم میشکند،دنیا برایم قفس میشود.و هیچ دستی برایم آب و دانه نمیریزد.ای کاش در قفس بودم،ولی در کنار تو بودم.و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم.


من بدون تو نمیخواهم زندگی کنم.نمیخواهم زنده باشم.آه!دریا چه آهنگ غمگینی مینوازد.دلم گرفته است.


دارد باران میبارد نازنینم!آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.اشکهای زلالش گواهی میدهند.


داردباران میبارد نازنینم! باران عشق...

 

شاید

 

کوچه ها خیس اند

باران نباریده

شاید فرشته ها گریسته اند...